الشهوة معجونة بطينة ابن آدم
ترك هوا بنده را امير كند و ارتكاب آن امير را اسير كند چنانك زليخا هوا را ارتكاب كرد امير بود اسير شد و يوسف عم به ترك هوا بكفت اسير بود امير كشت و از جنيد رض پرسيدند ما الوصل قال ترك ارتكاب الهوى آنك خواهد تا به وصلت حقّ مكرم شود هواى تن را خلاف * بايد كرد كى بنده هيچ عبادت نكند بزركتر * از مخالفت هوا از انك كوه به ناخن كندن بر آدمىزاد آسانتر از * مخالفت نفس و هوا بود و اندر حكايات يافتم از ذو النون مصرى رح كه كفت يكى را ديدم كه اندر هوا مىپريد كفتم اين درجه بچه يافتى كفت قدم بر هوا نهادم تا در هوا شدم و از محمّد بن الفضل البلخى رض مىآيد كه كفت عجب دارم از انك به هواى خود به خانهء وى شود و زيارت كند چرا قدم بر هوا ننهد تا به دو رسد و با وى ديدار كند امّا ظاهرترين صفتى نفس را شهوتست و شهوت معنى است پراكنده اندر اجزاء آدمى و جملهء حواسّ دركاه ويند و بنده بحفظ جمله مكلّف است و از فعل هر * يك يك مسئول شهوت چشم ديدار و كوش شنيدن و بينى بوييدن و زبان كفتن و كام چشيدن و از ان جسد لمس و بودن و از ان صدر انديشيدن پس بايد تا طالب راعى و حاكم خود بود روز و شب روزكار خود اندر آن كذراند تا اين دواعى هوا كه اندر حواسّ پيدا مىآيند از خود منقطع كرداند و از خداوند تعالى اندر خواهد تا وى را بدان صفت كرداند كه اين ارادت از باطن وى مدفوع شود كه هر آنك ببحر شهوت مبتلا كردد از كلّ معانى محجوب شود پس بنده اكر بتكلّف اين را
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 263
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٢٦٣