ابراهيم دانستم كه بچه كار آمدهء من اينجا نه به راهبى نشستهام اندرين هفتاد سال كى من سكى دارم با هواى شوريده اندرينجا نشستهام * سكوانى مىكنم و شرّ وى از خلق باز مىدارم و الّا من نه اينم چون اين سخن * از وى بشنيدم كفتم بار خدايا قادرى كه اندر عين ضلالت بندهء را طريق صواب دهى و راه راست كرامت كنى مرا كفت يا ابراهيم چند مردمان را طلبى برو خود را طلب چون يافتى پاسبان خود باش كه هر روز اين هوا سيصد و شصت كونه جامهء الهيّت پوشد و بنده را به ضلالت دعوت كند و در جمله شيطان را در دل و باطن بنده مجال نباشد تا وى را هواء معصيتى پديدار نيايد و چون مايهء از هوا پديدار آمد آنكاه * شيطان آن را بكيرد و مىآرايد و بر دل او جلوه مىكند و اين معنى را وسواس خوانند پس ابتدا از هواء وى بوده باشد و البادى اظلم و اين معنى قول خدايست عزّ و جلّ * در جواب ابليس كى مىكفت فبعزّتك لاغوينّهم اجمعين * حقّ تعالى و تقدّس در جواب وى فرمود انّ عبادى ليس لك عليهم سلطان ترا بر بندكان من هيچ سلطانى نيست پس شيطان بر حقيقت نفس و هواى بنده باشد و از ان بود كه پيغمبر صلع كفت ما من احد الّا و قد غلبه شيطانه الّا عمر فانّه غلب شيطانه هيچكس نيست كى نه شيطان وى را غلبه كردست * يعنى هواى هر كسى * مر ايشان را * غلبه كردست الّا عمر رض كه وى * مر هواى خود را غلبه كردست پس هوا تركيب طينت آدم و ريحان جان فرزندان ويست لقوله عم
الهوى و
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 262
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٢٦٢