طاقت اظهار يكى تجلّى نداشت از هوش بشد و رسول صلع اندر حال صحو بود از مكّه تا بقاب قوسين در عين تجلّى بود و هر زمان هشيارتر و بيدارتر بود
شربت الراح كاسا بعد كاس * فما نفد الشراب و ما رويت
و شيخ من كفتى و وى جنيدىمذهب بود كه سكر بازيكاه كودكانست و صحو فناكاه مردان و منك على بن عثمان الجلّابىام * مىكويم بر موافقت شيخم رح كى كمال حال صاحب سكر صحو باشد و كمترين درجه اندر صحو رؤيت بازماندكى بشريّت بود پس صحوى كه آفت نمايد بهتر از سكرى كه عين آن آفت بود و از ابو عثمان مغربى رح حكايت آرند كى اندر ابتداء حالش بيست سال عزلت كرد اندر بيابانها چنانك حسّ آدمى نه شنيد تا از مشقّت به نيت وى بكداخت و چشمهايش به مقدار كذركاه جوالدوزى ماند و از صورت آدميان بكشت از بعد بيست سال فرمان * صحبت آمد و كفت * با خلق صحبت كن با خود كفت ابتدا صحبت با اهل خداى و مجاوران خانهء وى كنم تا مباركتر بود قصد مكّه كرد و مشايخ را بدل از آمدن وى آكاهى بود باستقبال وى بيرون * شدند وى را يافتند به صورت مبدّل شده و بحالى كه بجز رقم خلقت بر وى چيزى نامانده بود كفتند يا با عثمان بيست سال برين صفت زيستى كى آدم و ذريّاتش اندر روزكار تو عاجز شدند ما را بكوى تا چرا رفتى و چه ديدى و چه يافتى و چرا بازآمدى كفت بسكرى رفتم و آفت سكر ديدم و نوميدى يافتم و بعجز بازآمدم جملهء