داشت كى بانك كردى اندر آن ساعت بانكى بكرد بو حمزه نعرهء بزد حارث برخاست و * كارد بركرفت و كفت كفرت قصد كشتن وى كرد مريدان در پاى شيخ افتادند و * وى را از وى جدا كردند بو حمزه را كفت اسلم يا مطرود كفتند ايّها الشيخ ما جمله وى را از خواصّ اوليا * دانستهايم و از جملهء موحّدان دانيم شيخ را با وى تردّد از كجاست حارث كفت مرا با وى تردّد نيست و اندر وى بجز خوبى ديدار نه و باطن وى را بجز مستغرق توحيد نمىدانم امّا و را چرا چيزى بايد كرد كى ماننده باشد بافعال حلوليان تا از مقالت ايشان اندر معاملت وى نشانى باشد مرغى كه عقل ندارد و بر مجارى عادت و هواى خود بانكى كند چرا وى را با حقّ سماع افتد و حقّ تعالى متجزّى نه و دوستان وى را جز بر كلام وى آرام نه و جز باسلام وى وقت و حال نه وى را به چيزها نزول و حلول نه و اتّحاد و امتزاج بر قديم روا نه چون بو حمزه آن وقت نظر شيخ بديد كفت ايّها الشيخ هرچند كى من اندر اصل درست بودم امّا چون فعلم ماننده بود بفعل قومى توبه كردم و بازكشت و ازين جنس وى را ظرف بسيارست و من مختصر كردم و اين طريقى سخت ستوده است راه سلامت را بىتكسير اندر صحو بر كمال و پيغمبر عم كفت
من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فلا يقفنّ مواقف التهم
هر كى به خداى ايمان دارد و بروز قيامت بر مواقف تهمت * مهايستيدا و من كى على بن عثمان الجلّابىام پيوسته از خداى تعالى بخواهم تا مرا چنين
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 227
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٢٢٧