تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
فكرهته و كروهى ديكر حال را بقا و دوام روا ندارند چنانك جنيد رض كويد الاحوال كالبروق فان بقيت فحديث النفس احوال چون بروق باشد كى بنمايد و نپايد و آنچ باقى شود * نه حال بود كى آن حديث نفس و هوس طبع باشد و كروهى كفتند اندرين معنى الاحوال كاسمها يعنى انّها كما تحلّ بالقلب تزول حال چون * نام ويست يعنى اندر حال حلول بدل متّصل بود و اندر ثانى حال زائل كردد و هرچه باقى شود صفت كردد و قيام صفت * بر موصوف بود و بايد كى موصوف كامل‌تر از صفت وى باشد و اين محال باشد و اين فرق بدان آوردم تا اندر عبارات اين طايفه و اندرين كتاب هرجا كه حال و مقام بينى بدانى كى مراد بدانچه چيزست و در جمله بدانك رضا نهايت مقاماتست و بدايت احوال و اين محلّيست كى يك طرفش در كسب و اجتهادست و يكى در محبّت و غليان آن و فوق آن مقام نيست و انقطاع * مجاهدت اندرانست پس ابتداء آن از مكاسب بود و انتهاء آن از مواهب كنون احتمال كند كى آنك اندر ابتدا رضاء خود به خود ديد كفت مقامست و آنك اندر انتها رضاء خود بحقّ ديد كفت حالست اينست حكم مذهب محاسبى اندر اصل تصوّف امّا اندر معاملات خلافى نكردست بجز آنك مريدان را زجرى كردى از عبارات و معاملاتى كى موهوم خطا بودى هرچند اصل آن درست بودى چنانك روزى ابو حمزهء بغدادى كى مريد وى بود به نزديك وى اندر آمد مردى مستمع و صاحب حال بود و حارث شاه مرغى