بابو تراب صحبت داشته بود و خرّاز را ديده اندر توكّل قدمى تمام داشت و اندر حكايات مشهورست كى وى روزى به راهى مىرفت اندر چاهى افتاد و سه * شبانروز اندر آنجا بماند پس كروهى از سيّاره فرا رسيدند با خود كفت ايشان را آواز دهم بازكفت نى خوب نباشد كه از دون حقّ استعانت طلبم و اين شكايت بود كه ايشان را كويم * خداى تعالى مرا در چاه افكند شما بيرون آريد ايشان * فراز آمدند * چاهى ديدند بر ميانهء راه * بىحايلى و حاجبى كفتند بيائيد * تا ما به خصلت مر اين را سر بپوشيم تا كسى درينجا نفتد كفتا نفس من باضطراب آمد و از جان خود نوميد شدم چون ايشان سر چاه استوار كردند و بازكشتند من با حقّ تعالى مناجاتى كردم و دل * مر مرك را بنهادم و از همه خلق نوميد كشتم چون * شبانكاهى در آمد از سر چاه حسّى شنيدم چون نيك نكاه كردم كسى سر چاه بكشاد جانورى ديدم عظيم * بزرك نكاه كردم اژدهائى بود كى دم فروكرد دانستم كى نجات من در آنست و فرستادهء حقّست تعالى و تقدّس بدم وى تعلّق كردم تا مرا بركشيد هاتفى آواز داد كه نيكونجاتى * كى نجات تست يا با حمزه كه به تلفى ترا از تلفى نجات داديم از وى پرسيدند كه غريب * كيست قال المستوحش من الالفة آنك از الفت خود مستوحش باشد هر كه را همه الفتها وحشت كردد وى غريب باشد از آنچ درويش را
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 184
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص١٨٤