نباشد كه مردى مسلمان مرا نامى نهاده باشد من آن را بكردانم و كويند كه چون وفاتش قريب كشت وقت نماز بود چون از غشيان مرك اندر آمد چشم باز كرد و سوى در بنكريست و كفت رض قف عافاك اللّه فانّما انت عبد مامور و انا عبد مامور و ما امرت به لا يفوتك و ما امرت به فهو شىء يفوتنى فدعنى امض فيما امرت ثمّ امض بما امرت بايست عافاك اللّه كه بندهء * مامورى و فرمانبردار و آنچ ترا فرمودهاند از تو * مى فوت نكردد يعنى جان ستدن * و من بندهء مامورم و فرمانبردار و آنچ مرا فرمودهاند * به حكم رسيدن وقت چون واجب شد باخراج وقت و رفتن من فوت كردد يعنى نماز شام مرا بكذار تا فرمان حقّ بكزارم تا من نيز بكذارمت تا فرمان حقّ بكزارى آنكاه آب خواست و طهارت كرد و نماز شام بكزارد و جان بداد رح همان شب وى را بخواب ديدند كفتند خداى عزّ و جلّ با تو چه كرد كفت رح لا تسألنى عن هذا و ليكن استرحت من دنياكم مرا ازين مپرسيد و ليكن از دنياى شما برستم و از وى مىآيد كه كفت اندر مجلس خود شرّح اللّه صدور المتّقين بنور اليقين و كشف بصاير الموقنين بنور حقايق الايمان متّقى را از يقين چاره نيست كى دلش بنور يقين مشرّحست و موقن را از حقايق ايمان چاره نيست كى بصاير عقل وى بنور * ايمان روشنست پس هر جائى كى ايمان بود * يقين بود و هر جائى كه يقين بود تقوى بود از آنچ ايشان قرينهء يكديكراند يكى تابع ديكرى بود و اللّه اعلم
ابو حمزه خراسانى [ ابو حمزهء خراسانى ]
و منهم داعى عصر و يكانهء دهر ابو حمزهء خراسانى رض از قدماء مشايخ خراسان بود