و بزركان نشابور بيامدند وى را كفتند ترا بر منبر بايد شد و خلق را پند داد تا سخن تو فايدهء دلها باشد كفت مرا سخن كفتن روا نيست كفتند چرا كفت از انك دل من اندر دنيا و جاه آن بستست سخن من فايده ندهد و اندر دلها اثر نكند و * سخن كفتنى كى اندر دلها مؤثّر نباشد استخفاف كردن بود بر علم و استهزا كردن بر شريعت و سخن كفتن آن كس را مسلّم باشد كه به خاموشى وى دين را خلل باشد چون بكويد خلل برخيزد از وى پرسيدند كه چرا سخن سلف نافعترست مر دلها را از سخن ما كفت لانّهم تكلّموا لعزّ الاسلام و نجاة النفوس و رضا الرحمن و نحن نتكلّم لعزّ النفس و طلب الدنيا و قبول الخلق از آنچ ايشان سخن مر عزّ اسلام و نجات تنها و رضاء خداوند تعالى را كفتند و ما مر عزّ نفس و طلب دنيا و قبول خلق را كوئيم پس هركه سخن بر موافقت مراد حقّ تعالى كويد و بحقّ كويد اندر آن سخن قهرى و صولتى باشد كى بر اسرار اثر كند و هركه بر موافقت مراد خود كويد اندر ان سخن هوان و * ذلّى باشد كى خلق را از ان فايدهء نباشد و ناكفتن * آن به از كفتن * باشد از آنچ مرد از عبارت خود بيكانه شود * بهتر بود و من چنان دانم كى آن بزرك جهان ايشان را از سر خود دفع كرده است مر ترك جاه و اسم را
ابو سرى منصور بن عمار مروى [ منصور بن عمّار ]
و منهم شيخ باوقار و مشرف خواطر و اسرار ابو السرى منصور بن عمّار رض از بزركان مشايخ بود به درجت و از كبراء ايشان به مرتبت از اصحاب عراقيان بود و مقبول اهل خراسان و احسن كلام اندر موعظت كلام وى بود و الطف بيان بيان وى مردمان را عظت كردى بفنون علم و روايات * و درايات و احكام و معاملات عالم بود و بعضى از متصوّفه اندر