تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
سليمان دارانى بود رض و صحبت سفيان بن عيينه و مروان بن معاوية الفزارى و نباجى كرده بود و از هريك ادب و فايده كرفته و از وى مىآيد كه كفت الدنيا مزبلة و مجمع الكلاب و اقلّ من الكلاب من عكف عليها فانّ الكلب ياخذ منها حاجته و ينصرف عنها و المحبّ لها لا يزول عنها به حال دنيا جون مزبله‌ايست و جايكاه جمع كشتن سكان * و كمتر از سكان باشد آنك بر ملعوم دنيا بايستد از آنچ سك از مزبله حاجت خود روا كند و چون سير كردد * دست بركيرد و بازكردد و برود و دوست دارندهء دنيا از جمع كردن آن برنكردد و از حقيرى دنيا بود به نزديك همّت آن جوان‌مرد كه دنيا را به مزبله مانند كرد و اهل آن را به كمتر از سكان و علّت آورد كه چون سك * از مزبله بهرهء خويش * بكيرد و از ان فراتر شود امّا اهل دنيا پيوسته بر سر جمع كردن دنيا * نشسته‌اند و از محبّت و كرد كردن آن هركز برنكردند و اين علامت انقطاع ويست از * دنيا و اخوات آن و اعراض وى از اصحاب آن و مر اهل اين طريقت را كسستكى از دنيا مجالى خوش و روضهء خرّمست وى اندر ابتدا طلب علم كرد و به درجهء ائمّه رسيد آنكاه كتب خود برداشت و به دريا برد و كفت نعم الدليل انت و امّا الاشتغال بالدليل بعد الوصول محال نيكو دليل و راه‌برى * كى توئى مر مريد را امّا * پس از رسيدكى به مقصود مشغول بودن بدان محال باشد كى دليل تا آنكاه بود كه مريد اندر راه بود چون پيشكاه پديد آمد دركاه
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 147 | علي الجلابي الهجويري الغزنوي / والنتين ژوكوفسكى