شاهان بيامد كه دينارهايى تقسيم مىكرد . پس از آن دينارى گرفتم . پس پشت دستم را به سوى او دراز كردم تا بر آن دينارى نهاد ، و من آن را به دامان دوستم انداختم . پس از ساعتى گروهى از ياران پادشاه سرازير شدند و دزدان را مىجستند . پس مرا بردند و دستم ببريدند .
ص 1791 ، عنوان : قولهم فى . . .
ديدگاه ايشان دربارهء شيرينكاريهاى او در تحمل دادن به ايشان .
ص 1791 ، س 6 : سمعت فارسا . . .
از فارس كه خدايش رحمت كناد ، شنيدم مىگفت از ابو الحسن علوى شاگرد خواص شنيدم مىگفت : ابراهيم خواص را در جامع دينور ديدم كه در زير بارش برف نشسته است . دلم سوخت و گفتم : به زير سقف نيايى ؟
مرا گفت : نه ، و سپس بسرود :
راه به سوى تو آشكار است ، كس لازم نيست كه دنبالت بگردد .
هنگام سرما تو گرمى ايشانى ، و در تابستان تو سايهبان ايشانى .
پس گفت : دستت را بده . چون دستم را دادم به زير خرقهء خود كشانيد . ديدم خيس عرق است .
ص 1792 ، س 25 : قال سمعت ابا الحسن . . .
از ابو الحسن فارسى شنيدم مىگفت : در بيابانى سخت تشنه شدم و از رفتن بازماندم . شنيده بودم كه چشم تشنگان پيش از مردن مىتركد . و منتظر بودم كه چشمانم بتركد . ناگهان صدايى شنيدم . نگاه كردم . مارى سفيد چون نقرهء خام ديدم كه بسوى من مىآيد . من از ترس دويدن گرفتم ، كه ترس مرا نيرو داده بود . آهسته مىرفتم و او به دنبالم مىآمد ، تا به آبى رسيدم . صدا ساكت شد و مار را نديدم . آب را نوشيدم و نجات يافتم .
او مىگفت : چه بسا مرا درد يا اندوهى باشد و آن را در خواب ببينم ، و مژدهء گشايش اندوه و زائل شدن درد باشد .
ص 1793 ، س 10 : يا ابا الحسن . . .
اى ابو الحسن ! اين خوب نيست كه ما ترا از مرگ رهايى بخشيم ، يعنى از تشنگى به مار .
ص 1795 ، عنوان : قولهم فى لطائفه . . .
گفتار ايشان دربارهء شيرينكاريهاى او براى عارفان در مرگ و پس از آن .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 2118
مساهمون: محمد روشن
ص٢١١٨