هماهنگى كردم و سخن گفتم .
ايشان به خانههاى خود رفتند . من نيز به خوابگاه خود آمدم و خفتم .
در خواب سياهى را ديدم طبقى بر دست كه گوشت خوك در آن داشت و به من گفت : بخور ! گفتم : نمىخورم ، اين گوشت خوك است . باز گفت : بخور ، و من گفتم نمىخورم . او با فشار دهانم بگشود و در دهانم نهاد ، و من به خاييدن آن پرداختم ؛ و چون در برابر من ايستاده بود مىترسيدم آن را بيرون اندازم ، و نمىخواستم فرودهم .
پس در اين حال بيدار شدم . به خدا سوگند سى روز و سى شب هرچه در دهن مىنهادم يا مىنوشيدم بو و مزهء آن را در دهان و گلو احساس مىكردم .
ص 1783 ، س 6 :
وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ . . .
غيبت يكديگر مكنيد !
ص 1783 ، س 11 : و نعوذ بالله . . .
از آتش به خداوند پناه مىبريم .
ص 1785 ، عنوان : قولهم فى لطائف . . .
گفتار ايشان در شيرينكاريهاى خداى پاك در رشك بر عارفان .
ص 1785 ، س 9 : أ تعجبون من . . .
از رشكمندى سعد در شگفتيد ؟ به خدا سوگند ، من از سعد رشكمندترم ، و خدا از هر دوى ما رشكمندتر است .
ص 1785 ، س 10 : لا شخص غير . . .
كس از خداى تعالى رشكمندتر نيست ، و اين رشكمندى خدا است كه زشتيها را در آشكار و نهان حرام كرده است .
ص 1785 ، س 12 : الحق غيور .
خدا رشكمند است .
ص 1786 ، س 12 : دخل جماعة على . . .
گروهى براى عيادت از بيمارى بر رابعهء عدويه درآمدند و پرسيدند :
ترا چه مىشود ؟ گفت : به خدا سبب آن نمىدانم ، جز آنكه من به ياد بهشت افتادم و بدان مايل شدم . گويا اين تمايل من بدان ، رشك خدا را برانگيخته باشد و از من گلهمند باشد كه حق دارد .