من آمده بود بيمار شد و پس از مدتى درگذشت . من به درون گور رفتم و خواستم گونهء او را براى فروتنى بر خاك نهم ، شايد خداوندش بيامرزد .
او بر روى من خنديد و گفت : تو مرا براى كسى خوار مىكنى كه او مرا ناز مىكند ! گفتم : نه دوست من .
ص 1797 ، س 11 : أ حياة بعد . . .
آيا پس از مرگ نيز زندگانى است ؟
ص 1797 ، س 12 : احباؤه لا يموتون . . .
دوستان او نمىميرند ، ايشان از خانهاى به خانهء ديگر مىروند .
ابراهيم شيبان گفت : در ده ما كه چند خانه بود ، جوانى از آن ده زاهد و مسجدنشين بود و من با او نزديك بودم . او بيمار شد . من در يك آدينه به شهر آمدم ، و هرگاه مىآمدم ، باقيماندهء شبانه روز را در خانهء يكى از برادران مىزيستم . عصر آن روز از تاريكى غروب دلم گرفت و به ده آمدم و از جوان پرسيدم . گفته شد : دل درد دارد . به نزد او آمدم و سلام گفتم و روبوسى مىكرديم كه جان بداد . من به غسل دادن او آغاز كردم ، و به غلط آب را نخست بر دست چپ او ريختم . او دست خود را كه در دست من بود چنان كشيد كه سدر از آن به كنار رفت . يارانى كه با من بودند از ترس غش كردند . مرده چشم خود بر من باز كرد و من ترسيدم .
بر او نماز گزارده ، به درون گور رفتيم تا او را بر لحد نهم . چون رويش باز كردم چشم بر روى من بگشود و چنان خنديد كه دندانهايش پديدار گرديد . ما لحد را گذاشتيم و خاك بر او ريختيم .
ص 1797 ، س 29 : يشهد بصحة ذلك . . .
گواه درستى آن حديثى است كه ابو العلى حسين بن اسماعيل فارسى براى ما گفته است ، او گفت : نصر بن احمد بغدادى از وليد بن شجاع سكونى از خالد از نافع اشعرى از حفص بن يزيد بن مسعود بن خراش روايت مىكند كه ربعى بن خراش سوگند ياد كرده بود كه نخندد تا بداند كه در بهشت خواهد بود يا در دوزخ . پس مدتى بود كس او را خندان نديد تا درگذشت .
گويند چون چشمانش بر هم نهادند ، دستور دادند گورى برايش كنده شد و كفن آورده شد . مسعود بن خراش گفت : خدا رحمت كناد برادرم را ، او در شبهاى بلند بيش از ما نماز مىگزارد ، و در روزهاى بلند بيش از ديگران روزه مىگرفت . مىگفت : ما به دور جنازه نشسته بوديم . ناگهان مرده روپوش بركشيد و خندان برخاست .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 2120
مساهمون: محمد روشن
ص٢١٢٠