ص 1786 ، س 15 : الميل الى . . .
تمايل بجز حق ، بازگشتن از حق است .
ص 1787 ، س 2 : قال الجنيد . . .
جنيد ، خدايش رحمت كناد ، گفت : بر سرى سقطى درآمدم . ديدم كوزهء شكستهاى پيش او است . گفتم : اين چه باشد ؟ گفت : ديروز دختركم كوزهاى آب آورد . گفت هوا گرم است ، اين را بگذار برابر باد خنك شود و بياشام ! همينكه چشمم برهم رفت ، در خواب حورى زيبا ديدم و پرسيدم از آن كيستى ؟ گفت : از آن كسى كه آب سرد كوزه نخورد ؛ و با دست بر كوزه زد و آن را بينداخت و بشكست ، چنان كه مىبينى . آن شكسته در آنجا بماند تا گرد و غبار آن را به زير گرفت .
ص 1787 ، س 24 : قال المزين . . .
مزين گفت : هفت روز در باديه بودم هيچ نخورده ! تا مردى در منزلى مرا مهمان كرد و نان و خرما به من داد ، و من نتوانستم بخورم . چون شب درآمد ، ميل كردم و دانهاى در دهان نهادم . هستهء آن بر دندانم آمد .
دخترى در خانه گفت : پدر ، اين مهمان امشب چقدر مىخورد ! گفتم : اى آقاى من ، هفت روز من نخوردهام ، به خدا باز نخواهم خورد .
ص 1788 ، س 5 : اذا احرزت . . .
تا خوردنى باشد دل آرامشى دارد .
ص 1788 ، س 14 : قال احمد السمين . . .
احمد سمين گفت : در راه مكه مىرفتم ، ناگاه مردى را ديدم فرياد مىكشد اى مرد ، ترا به خدا به دادم برس . من رفتم و گفتم : ترا چه مىشود ؟
گفت : اين چند درم را از من بستان ، كه تا آنها نزد من است نمىتوانم به ياد خدا باشم . من آن را گرفتم و او به گفتن : لبيك اللهم لبيك پرداخت ؛ و آن چهارده درم بود .
ص 1788 ، س 27 : لا تجالسوا الموتى . . .
با مردگان ننشينيد . گفته شد : مردگان كيانند اى رسول خدا ؟ گفت :
ثروتمندان .
ص 1789 ، س 6 : قيل لابى الخير . . .
به ابو الخير اقطع گفتند : سبب بريدن دست تو چه بود ؟ گفت : در كوهستان لكام يا لبنان با رفيقى مىرفتم ، پس مردى از سوى يكى از -
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 2117
مساهمون: محمد روشن
ص٢١١٧