بخواهم . ناگهان ندايى شنيدم كه مىگفت : با وجود خدا چيزى ديگر هست كه بخواهى ؟ !
ص 1761 ، س 22 : قال ابو حمزة . . .
ابو حمزهء خراسانى گويد : سالى از سالها به حج مىرفتم . در ميان راه به چاهى درافتادم . نفس من مىگفت : فرياد كن ! من مىگفتم : نه به خدا به كسى پناه نبرم . هنوز در اين انديشه بودم كه دو تن از سر چاه گذشتند . يكى به ديگرى گفت : بيا سر چاه را ببنديم كه كسى در آن نيفتد .
پس چوب و خاك آوردند . خواستم فرياد زنم ، باز پيش خود گفتم : اى كسى كه از ايشان به من نزديكتر هستى ! و ساكت ماندم . ايشان سر چاه گرفتند و رفتند . ناگهان ديدم چيزى پاى خود را از سر چاه به درون كرده مىگويد : به من آويز . من درآويختم . ديدم درندهاى است . از هاتفى شنيدم مىگفت : اى با حمزه ، اين بهتر نبود ؟ ما ترا از مرگ به مرگ رهانيديم ! از چاه به درنده !
ص 1762 ، س 10 : من لم يتجرد . . .
كسى كه از پيوندها نگسلد به حقايق نياميزد !
ص 1762 ، س 15 : هل من حاجة . . .
آيا نيازى دارى ؟ گفت به تو نه .
ص 1763 ، س 11 :
أَمَّنْ يُجِيبُ . . .
اى آنكه پاسخگوى واماندگانى كه ترا مىخوانند !
ص 1763 ، س 26 : قال سمعت بعض . . .
برخى از ياران را شنيدم مىگفت : وليد سقا مىگويد : روزى مقدارى شير به ياران ما پيشكش شد . من گفتم : اين مرا زيان رساند . پس يك روز كه مناجات مىكردم با خدا مىگفتم : خدايا ، مرا ببخش ، تو كه مىدانى من هيچگاه براى تو انباز نياوردهام . ناگاه از هاتفى شنيدم مىگفت : حتى روز شير خوردن ؟ !
ص 1764 ، س 6 : إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ . . .
خدا از گناه شرك در نمىگذرد ، و هر چيز كمتر از آن را ، براى هركس كه بخواهد ، مىآمرزد !
ص 1764 ، س 10 : الشرك اخفى . . .
شرك در ميان امت من از راهپيمايى مورچه بر روى سنگ سياه -