ص 1749 ، س 23 : قالوا ان ابا عمرو . . .
گويند ابا عمرو زجاجى چند سال در مكه بود و در خانهء خدا نچسيد .
براى حدث از خانه بيرون مىرفت و باز مىگشت و بر طهارت بود .
ص 1750 ، س 5 : قال سمعت فارسا . . .
گفت از فارس شنيدم مىگفت : ابو عبد الله نامبردار به شكال با مردم سخن نمىگفت ، و در خرابات حومهء كوفه مىزيست ، جز مباح و ماندهء سفره نمىخورد . روزى او را ديدم و پرسيدم : ترا به خدا بگو بدانم چرا سخن نمىگويى ؟
گفت : اى فلانى ، همهء هستى وهم است و خيال ، از موهوم چه توان گفت . حق والاتر از هر سخن است . پس سخن براى چه ؟ پس مرا رها كرد و رفت .
ص 1750 ، س 23 : دع ما يربيك . . .
آنچه ترا به شك مىافگند رها كن ، و به آنچه بىگمان است برس !
ص 1750 ، س 28 : توله ما تولى . . .
آنچه مىپسندد به او روا مىداريم ، سپس او را در جهنم مىسوزانيم .
ص 1752 ، س 18 : من مقت نفسه . . .
هركس نفس خويش در راه خدا دشمن كند ، در رستاخيز خدايش از عذاب بر امان دارد . . . مقت ، دشمنى سخت است .
ص 1752 ، س 21 : قال و سمعته . . .
گفت : شنيدم مىگفت : از برخى فقيران ( عارفان ) شنيدم گفت : در سال هبير با حاجيان بودم و توانستم بگريزم . چون بازگشتم در ميان زخميها راه مىرفتم . ابو محمد جريرى را ديدم كه بيش از صد سال داشت .
گفتم : اى پير ، چرا دعا نكنى خدا اين مصيبتها را كه مىبينى برگيرد .
گفت : چون گفتم ، گفت : هرچه خواهم كنم .
من دوباره از او دعا خواستم . گفت : برادر ، اكنون وقت دعا نيست .
وقت تسليم و رضا است . گفتم : نيازى دارى ؟ گفت : تشنهام . آب آوردم .
او گرفت تا بياشامد . نگاه به نزديكان كرد و گفت : اينان همه تشنهاند و من بياشامم ؟ ! اين خودپسندى است . آن را به من بازگرداند و همان گاه بمرد .
ص 1754 ، س 15 :
فَاصْبِرْ كَما . . .
شكيبا باش ، چنان كه پيامبران اولوالعزم شكيبا بودند .