تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 2072

مساهمون:

ص٢٠٧٢
نمىداشت . ص 1439 ، س 5 : دخلت البادية . . . با نيروى تجريد به باديه درآمدم . چون به عمق آن رسيدم ، هنگامى كه در كنار بركه نشسته بودم به ذهن من گذشت كه چه خوب توانستم از باديه با يارى تجريد بگذرم . ناگهان انسانى از پشت بركه بانگ برزد : اى حجام ! دل خود را نگاه دار . به اين پوچىها دل مبند ! چون نگريستم ، او ابو بكر كتانى بود . ص 1439 ، س 16 : اسجدوا لآدم . براى آدم سجده كنيد . ص 1439 ، س 20 : من راى نفسه . . . كسى كه خودبين باشد ، در دو جهان رستگار نشود ! ص 1439 ، س 23 :
أَرِنِي أَنْظُرْ . . .
خدايا ، بگذار ترا ببينم . ص 1439 ، س 28 : فلا تسألني . . . از من چيزى مپرس ، تا جمله برايت بگويم . ص 1440 ، س 2 : هذا فراق . . . اين آغاز جدايى من و تو است ! ص 1440 ، س 16 : رايتهم . . . ايشان را در چند گروه ديدم . ص 1441 ، س 9 : هذه قصيرة . . . اين جمله‌اى كوتاه از بلندها است . ص 1441 ، س 10 : و الدنو . . . نزديكى دور است . ص 1441 ، س 11 : و الدنو الى . . . نزديكى به خدا دور است . ص 1441 ، س 16 : و ما وجد . . . آنچه با طلب يابند ، و آنچه ادراك شود مقهور است ، و حق قاهر است نه مقهور .