نمىداشت .
ص 1439 ، س 5 : دخلت البادية . . .
با نيروى تجريد به باديه درآمدم . چون به عمق آن رسيدم ، هنگامى كه در كنار بركه نشسته بودم به ذهن من گذشت كه چه خوب توانستم از باديه با يارى تجريد بگذرم . ناگهان انسانى از پشت بركه بانگ برزد :
اى حجام ! دل خود را نگاه دار . به اين پوچىها دل مبند !
چون نگريستم ، او ابو بكر كتانى بود .
ص 1439 ، س 16 : اسجدوا لآدم .
براى آدم سجده كنيد .
ص 1439 ، س 20 : من راى نفسه . . .
كسى كه خودبين باشد ، در دو جهان رستگار نشود !
ص 1439 ، س 23 :
أَرِنِي أَنْظُرْ . . .
خدايا ، بگذار ترا ببينم .
ص 1439 ، س 28 : فلا تسألني . . .
از من چيزى مپرس ، تا جمله برايت بگويم .
ص 1440 ، س 2 : هذا فراق . . .
اين آغاز جدايى من و تو است !
ص 1440 ، س 16 : رايتهم . . .
ايشان را در چند گروه ديدم .
ص 1441 ، س 9 : هذه قصيرة . . .
اين جملهاى كوتاه از بلندها است .
ص 1441 ، س 10 : و الدنو . . .
نزديكى دور است .
ص 1441 ، س 11 : و الدنو الى . . .
نزديكى به خدا دور است .
ص 1441 ، س 16 : و ما وجد . . .
آنچه با طلب يابند ، و آنچه ادراك شود مقهور است ، و حق قاهر است نه مقهور .