ص 1341 ، س 14 : من شاهد الحق . . .
كسى كه خدا را در دل خود بيند ، دو جهان از ديد او افتد .
ص 1341 ، س 16 : قال السرى السقطى . . .
سرى سقطى گفت : با زنگىاى در بيابان دوست شدم ، پس ديدم هر آنگاه كه ياد خدا كند رنگش بگردد و سفيد شود . گفتم : اى فلانى ، در شگفتم ، هرگاه ياد خدا كنى دگرگونى در پوست و رنگ تو رخ دهد . گفت :
اى برادر ، آيا تو نه چنانى كه اگر ياد خدا كنى رنگ و روى تو بگردد ؟
ص 1343 ، س 21 : من الذكر . . .
ذكر اقسام دارد : برخى از آنها به انگيزهء دوستى و شوق درونى است .
ص 1343 ، س 27 : علامة حب الله . . .
علامت دوستى خدا ، دوستى ياد او است ؛ و علامت دشمنى دشمنى ياد او است .
ص 1344 ، س 10 : بين الفعلين . . .
ميان دو فعل بريدگى و جدايى هست .
ص 1344 ، س 20 : إِنَّ الشَّيْطانَ . . .
شيطان مانند خون در تن آدمى شود .
ص 1345 ، س 20 : بينا اهل الجنة . . .
همچنانكه بهشتيان سرگرم باشند ، ناگهان خدا بر ايشان درآيد .
ايشان گيج شوند و از نعمتها و حوريان و كاخها هشتصد هزار سال بازمانند .
ص 1346 ، س 6 : ما ذا اجبتم . . .
چه پاسخ داريد ؟ . . . نمىدانيم .
ص 1346 ، س 9 : لا احصى ثناء . . .
ستايشى شايستهء تو نداريم .
ص 1351 ، س 11 :
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ . . .
بگو : اگر خدا را دوست داريد ، از من پيروى كنيد تا خدايتان دوست بدارد .