تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1967

مساهمون:

ص١٩٦٧
پس بر من تپانچه زد و گفت : اى دروغ‌گو ، اگر همه‌ات به همه‌ام مشغول بود ، به ديگرى روى نمىآوردى . ص 830 ، س 2 : اكثر اهل . . . بيشتر بهشتيان نابخردانند . ص 830 ، س 24 : انْظُرْ كَيْفَ . . . بنگر چگونه همهء اين‌ها را برانم . ص 831 ، س 6 : يا سادتى لا تضربونى . . . اى سروران من ، مرا در جايى كه جامه‌ام را خونين كند نزنيد ، تا مرا از خدمت پروردگارم باز دارد . ص 831 ، س 9 : يا هذا ما اردت . . . اى مرد ، از ايشان چه مىخواستى ؟ از زدن من شاد مىشدند ، و من اميدوار بودم خدا مرا به شادى ايشان بيامرزد . گفتم : اى سرورم ، مردم مىگويند تو ديوانه‌اى ، ولى اين ، سخن ديوانگان نيست . گفت : من ديوانه‌ام از گناهش و ديوانه نيستم از شناختش . گفتم : آيا خدا را مىشناسى ؟ گفت : آرى . گفتم : با مولا چونى ؟ گفت : به خدا از هنگامى كه او را شناختم ، بر او جفا نكردم . گفتم : از كى او را شناختى ؟ گفت : از آن هنگام كه مرا ديوانه خواندند . ص 831 ، س 24 : و الضدان . . . ضدان جمع نشوند . ص 832 ، س 20 : لا احصى ثناء . . . ستايش تو از پايگاه خود نتوانم . و چنانى كه خود خود را ستوده‌اى . يعنى با ستايش خود ، نتوانم ترا ستود . ص 833 ، س 15 : كل ما لا نهاية . . . آنچه پايان ندارد ، آغاز ندارد . ص 833 ، س 20 : لا احصى . . . تو را نتوانم ستود . ص 833 ، س 24 : اذا نحن . . . اگر ما به گفتارى خوب بر تو ستايش گوييم ، تو چنانى كه مىستاييم و بالاتر از آن .