و گروهى گفتهاند كه اصل سماع از آنجا است كه حق تعالى چون جان را به كالبد آدم عليه السلام فروآورد ، آدم عطسه داد . خطاب آمد :
يرحمك ربك ، تا جان آدم بر لذت آن ذكر قرار گرفت . اكنون چون سماع پديد آيد لذت سماع آن ذكر ياد آيد ، اضطراب و وجد پديد آيد . و گروهى چنين گفتهاند كه اصل سماع از انتظار مستقبل است نه از حكم ماضى . و مستقبل آن است كه : «
لا بُشْرى
» آيد يا : « لا
تَخافُوا
» . و چون سماع پديد آيد از فزع آن دو اضطراب پديد آيد از بيم آنكه نبايد كه خطاب آيد كه :
اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ .
آن اضطراب و تواجد از اين رغبت و رهبت است . اما به هر معنى كه هست لذت سماع و قوت [ 253 الف ] او ميان همه اهل ملت متفق عليه است ، الا آن است كه گروهى را در سماع بنا بر اصل خويش است ، و در قبول اصل سماع متفقاند ؛ اما در افتراق معانى سماع مختلفاند .
تا گويند كه يكى از قاضيان جايى بگذشت و با او عدول بودند .
از جايى آواز سماع رود مىآمد . اين قاضى گفت : چه گوييد در اين آواز ؟ همه گفتند خوش است . يكى از ميان ايشان گفت خوش نيست . قاضى برفت . اين مرد به گواهى دادن آمد . قاضى گواهى او را جرح كرد ، او گفت : چه گناه كردهام ؟ قاضى گفت اگر لذت يافتى و گفتى نيافتم كاذبى ، و كاذب گواهى را نشايد ؛ و اگر لذت نيافتى ناقصالحاسهاى و راست از دروغ باز نمىدانى ، ترا گواهى نيست .
و در سماع تسبيح داود عليه السلام همه خلق را اتفاق است تا لذت سماع نغمت او همه جانوران را آنگه اهل خطاب و تمييزاند و آنكه نيستند مسخر گردانيد و خلاف نيست ميان آن گروه كه به صحت نبوت انبيا عليهم السلام بگويند كه آن نغمت او معجزهء نبوت بود ، و معجزه جز حق نباشد . و نيز گفتهاند كه چون يوسف را عليه السلام به چاه افگندند حق جل جلاله در چاه مارى بيافريد تا او را به آواز خوش تسبيح مىكرد ، تا يوسف را در چاه از لذت آن سماع وحشت چاه خوش گشت . و نيز گفتهاند چون موسى عليه السلام از چيزى مستوحش گشتى ، عصاى او خدا را جل ذكره تسبيح كردى تا او به لذات آن