كه چون آن خطاب را معنى [ 252 ب ] دو بود : بعضى را فراق و بعضى را وصال ؛ و از حيرت آنوقت خبر ندارند . اكنون تواجد به آن معنى مىافتد . اگر وصال رفته است اين تواجد اظهار طرب است ؛ و اگر فراق رفته است اين تواجد اظهار كرب است . و ظهور بانگ در حال شادى و غم هر دو متعارف است .
و گروهى چنين گفتهاند كه اصل سماع از آنجا است كه گفت :
هؤلاء فى الجنة و لا ابالى و هؤلاء فى النار و لاابالى . آن گروه را كه «
فِي الْجَنَّةِ
» خطاب آمد از لذت و شادى متحير گشتند و خبر نداشتند .
و آن گروه كه «
فِي النَّارِ
» خطاب آمد از غم متحير گشتند و خبر نداشتند . اكنون چون سماع پديد آيد اميد آن را كه مگر خطاب ما «
فِي الْجَنَّةِ
» بوده است تواجد پديد مىآيد . و گروهى چنين گفتهاند كه اصل سماع از لذت خطاب تكوين است و آن آنست كه عالم را گفت «
كُنْ
» . اول لذتى كه به چيزها رسيد اين خطاب رسيد ؛ و خطاب لامحاله مسموع باشد ؛ لكن چيزها را در وقت هست گشتن سمع نبود . اكنون چون مستمع گشتند سماع ايشان را غذا گشت . بر بوى آن سماع اول تواجد نمايند . و گروهى چنين گفتهاند كه سماع نصيب روح است نه نصيب نفس ؛ از بهر آنكه هر چيزى را به چيزى تعلق است مگر روح را كه او علوى است و به چيزى تعلق ندارد . و چون او به كالبد بنده درآيد به مجرد فعل حق سبحانه درآيد و در ميان واسطه نباشد ، و هروقت كه سماع شنود آن لذت گرد آوردن او شخص او را متواجد گرداند .
و نيز هم در اين معنى گفتهاند كه اصل اين از آنجا است كه ارواح علوىاند و با تسبيح ملايكه الف گرفتهاند . چون ايشان را از آنجا جدا كرد اگر به واسطه در كالبد آوردى از درد فراق سماع آن تسبيح يك جان با كالبد قرار نگرفتى ؛ لكن او را ياد آيد ، آن تواجد و اضطراب از آنجا است . از شوق وطن اضطراب آرد . چنان كه مرغى وحشى را بينند كه در كنى مىطپد از بهر شوق وطن را ، تا آنگاه كه الف گيرد . چون الف گرفت هر ساعت كه آواز اجناس خويش بشنود به آن اضطراب بازگردد .