تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1803

مساهمون:

ص١٨٠٣
ميان خلق متعارف است . بازگرديم به حديث خويش . نفس را تا مقام كعبه نهاده‌اند ، لكن خدمتش به كعبه باز بسته‌اند . و مراد از خدمت او نه كعبه چه خداوند كعبه ؛ و مخدوم اگرچه از كعبه دور باشد چون بنده روى به كعبه آرد درست باشد . لكن چون مقام قربش كعبه است آرزومند و جويان كعبه است كه هركس كه عز خويش به مكانى يابد جويان آن مكان باشد . چون به كعبه رسيد مراد او از خدمت نه كعبه بود مخدوم بود ، و آنچه مراد بود نيافت . گرد كعبه دوان گشت ؛ چنان كه عاشقى كه دوست را گم كند و جايى نشان يابد و آنجا رود و دوست نيابد دوان گردد . اما دل را قبله عرش است و مراد نه عرش است . مراد خداوند عرش است . و نه چنان است كه دل عرش را مىخواهد . لكن او را مقام قرب عرش است ، چنان كه نفس را كعبه و حق تعالى بر عرش نيست ؛ چنان كه در كعبه نيست ، از بهر آنكه حق تعالى بود و عرش و كعبه نبود . و اكنون كه عرش را و كعبه را بيافريد ، بىمكانى او را همچنان صفت است كه بود . پيش از آفريدن مكان . لكن كعبه بر زمين نهاد آرام نفوس خادمان را نه مكان خود را ؛ و عرش بر آسمان نهاد از بهر آرام دل عارفان را نه مكان خود را . دل به عرش رود همچنان‌كه نفس به كعبه رود . نفس اينجا دوست را در [ 252 الف ] كعبه نيافت . گرد كعبه روان گشت . آنجا دل دوست را بر عرش نيابد . گرد عرش دوان گردد . اما سر را قبله حق است . اگر نفس از كعبه بگردد بىخدمت بماند ؛ و اگر دل از عرش فروآيد بىمعرفت بماند . و اگر سر از حق برگردد بىمشاهدت ماند . دل را اينجا كه نفس است بودن روى نه ، و سر را آنجا كه دل است بازآمدن روى نه . مقام قرب نفس را نهايت آمد كه مكان كعبه پيدا است ، و مقام قرب دل را نهايت آمد كه مكان عرش پيدا است ؛ اما مقام قرب سر را نهايت نيامد ، كه حق را مكان نيست . چون مكان بيابد طواف كند . و چون مكان نيابد چه كند . از اين سبب نفس را و قلب را طواف آمد . سر را طواف در مكان توان كردن ؛ و دوست را مكان نيست . برود و دوست را مكان نيابد ، و از
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1803 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى