تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1801

مساهمون:

ص١٨٠١
چنان كه كالبد به جان زنده است دل به ايمان زنده است ، اما جان به وقت زنده است ، و كالبدى كه جان نباشد مرده است ؛ و دل را كه ايمان نباشد مرده است . اما حيات دل به ايمان آنگاه باشد كه كالبد به جان زنده باشد . پس چون جان خود مرده باشد به حجبت از دوست حيات آن نفس و حيات آن قلب موت باشد . و از اين معنى بود كه خدا كافران را مرده خواند ، اگرچه جان داشتند چون جان ايشان به مشاهدت دوست زنده نبود كالبدشان مرده بود . پس اين جوانمرد ميان خويش و ميان حق مگر وقتى داشت كه به آن وقت زنده بود و به آن زندگانى مىگذرانيد و روزگار به سر مىبرد ، در آن ساعت گم كرد . و ببايد دانستن كه كسى كه درد فراق نيافته باشد درد فراق نداند ، و درد فراق آن داند كه يافته گم كند . پس چون حال جوانمرد بر اين صفت گشت هم آنجا فرونشست و آن موضع را ملازمت نمود تا اگر از شمار مطرودان گشت بارى هيچ جايى سعى نكند و بر خويشتن ماتم گيرد و اگر جنايتى كرده است كه به شومى آن جنايت محجوب گشته است آن جنايت را بازجويد يا آن حال را به صلاح باز آرد . و اگر اين نيست آزمايش است . و عتابى تا او قدر داده دانسته است تا بر فراق چه كند صحت ارادت خويش بازنمايد تا هم به او بازدهند . و اين را هم در عرف و هم در شرع اصل است . اما اصل عرف آن است كه چون خواهند كه كسى را بر چيزى حريص كنند گاه بنمايند و گاه بربايند تا در طاعت راغب‌تر گردد . اما در شريعت اصل آن است كه چون بنده نماز به آخر آرد و به دو زانو بنشيند آن نشستن لزوم در است كه من راهى جز اين ندانستم بنشستم و بازنگردم تا مراد بيابم . و نشستن محبان بذل باشد . و ذليل‌ترين نشستنى به زانو نشستن است . اما آنكه گفت گم‌كرده اينجا يافتم عمر هم اينجا گذارم ، اين نيز هم عرف است و هم شريعت . و اهل دنيا چون ايشان را دولتى پديد آيد هرچه با ايشان بوده باشد همه را نگاه دارند هم وطن و هم ستور و هم چاكر و هم يار و هم اهل و هم دوست . اما در دين و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1801 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى