پيش من مىرفت پاى برهنه و سر برهنه و با او ركوهاى نبود . و بر اين صفت بزرگان به باديه بسيار فرورفتهاند و اين را دو معنى بوده است : يكى آنكه اگر به صفات خويش قايم بودهاند تواضع و ذل را و به جاى آوردن حق بندگى را به اين صفت فرورفتهاند كه آن نيكوتر باشد كه بنده به حضرت خداوند خويش بندهوار آيد ، تا بزرگان گفتهاند :
الملوك فى حضرة الملك الاعظم عبيد . و اگر چنان بوده است كه خود مغلوب بودهاند از آن خود خبر نداشتهاند . اما ركوهاى نابردن تواند بود كه به آن معنى بوده باشد كه غذاى خويش به حالى بازآورده بوده باشد كه تا به آب نرسيدى او را به آب حاجت نيامدى و حدث نيفتادى تا طهارت بايستى كردن . فاما آنكس را كه حال اين نباشد به نابردن ركوه و آلت طهارت معذور نباشد كه آنگاه مضيع شريعت باشد ، و ضايع كردن شريعت را عذر نباشد .
پس عباس را وقت اين بود كه حال آنكس از سر وقت خويش بدانست به او نظاره كرد و گفت با خويشتن چنين گفتم كه اين مرد نماز چگونه كند . او را طهارت نيست و نماز نيست . از بهر آنكه ضعف خويش دانسته بود بر او انكار كرد . و هميشه ضعيفان را بر قويان انكار افتد ، از بهر آنكه از وقت ايشان خبر ندارند انكار كنند . اما قوى چون ضعيف را بيند به چشم شفقت نظاره كند نه به چشم انكار . گفت چون من اين سخن به دل بينديشيدم روى باپس كرد و اين آيت برخواند كه :
وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ .
خداى مىگويد آنچه شما با خود مىانديشيد مىدانم ، بپرهيزيد از آن ؛ يعنى از عذاب او پرهيز كنيد و چيزى كه نبايد انديشيد مينديشيد و به خلق گمان بد مبريد ؛ كه خدا سر همچنان مىداند كه علانيه . گفت بىهوش گشتم و بيفتادم از عظيمى وقت او كه خاطر سر من بدانست ؛ يا از آن معنى كه جلال و هيبت حق كه سر من بمىداند مرا از او غافل بودن محال است .
به اين سبب بىهوش گشتم و بيفتادم . چون باهش آمدم استغفار كردم ، از بهر آنكه به آن جوانمرد به نظر بد نگرستم . از آنكه ظن