فطالبتنى نفسى بان اسأل الله طعاما فقلت ليس هذا من فعل المتوكلين فطالبتنى نفسى بان اسال الله صبرا فلما هممت بذلك سمعت هاتفا يقول :
و يزعم انه منا قريب * و أنا لا نضيع من اتانا
و يسألنا القوى عجزا و ضعفا * كانا لا نراه و لا يرانا »
بو سعيد خراز مىگويد : در باديه مىرفتم . گرسنگى سخت بر من غالب گشت . نفس از من مطالبت كرد تا من از خداى تعالى از بهر او طعام خواهم . و اين هم از مكرهاى نفس است تا سر را به چيزى از حق ببراند . عصمت حق مرا دريافت كه با حق خصومت نفس كردن محال است .
اگر صلاح اين نفس طعام دادنستى او از من بهتر داند .
و آنجا طعام هست و قدرت هست ، و عجز و بخل نيست ؛ و مرا در ميانه فصولى كردن محال است . و نيز او به نفس من از من اولاتر است .
مرا ميان مالك و ملك سخن گفتن محال است . چون اين عصمت پديد آمد گفتم طعام خواستن كار متوكلان نيست . يعنى من در باديه بىطعام درآمدم و بر توكل درآمدم . اكنون چون طعام خواهم آن توكل تباه گردد . و اگر بايدش كه ترا زنده دارد به طعام طعام دهد . و اگر نبايد خود بىطعام زنده دارد . و اگر اجل آمده است به اين سبب مرا با منازعت چه كار . سؤال به جاى بگذاشتم .
چون نفس به اين معنى [ 242 الف ] از من نوميد گشت ، مكرى ديگر ساخت و از من مطالبت كرد كه اگر بارى طعام نمىخواهى صبر بخواه . و اين از بهر آن ساخت كه صبر خواستن همان است و طعام خواستن همان . و چنان كه طعام خواستن حق نيست صبر خواستن نيز حق نيست . و نفس چون بدانست كه من او را به طعام خواستن از حق نتوانستم بريدن ، باشد كه به صبر خواستن از حق بتوانم بريدن .
فان الاشتغال به غير الحق يوجب القطع من الحق .
مگر ابو سعيد خراز اين مكر نديد . گفت : قصد سؤال كردم .