من اينچنين توانستم كردن باطل است . هنر خويش مبين كه باطل ديده باشى و دين بگذاشته . توفيق و منت حق بين تا حق ديده باشى و بر دين بمانى .
« قال ذو النون رايت فتى عليه اطمار رثة فتقذرته فى نفسى و شهد له قلبه بالولاية فبقيت بين قلبى و نفسى فاطلع الفتى على ما فى سرى فنظر الى قال يا ذا النون لا تبصرنى لكى ترى خلقى فانما الدر داخل الصدف » . ذو النون گفت رحمه الله در راه مىرفتم .
جوانمردى را ديدم با جامههاى خلقان . نفس من از او نفرت گرفت و مرا از او برمانيد . اما دل من گواهى داد كه اين اوليايى باشد . ميان دل و ميان نفس بماندم و تفكر مىكردم . و حال دل و نفس خود همين است كه هرچه دل قبول كند نفس رد كند و هرچه دل رد كند نفس قبول كند ، و مؤمن هميشه ميان نفس و دل مانده . اگر توفيق نيابد ميل سوى نفس كند و هلاك شود . و اگر عصمت حق دريابد ميل سوى دل كند و راه راست يابد . گفت من در ميان نفس و دل مانده بودم تا كدام راستتر است . اگر آن است كه نفس مىگويد تا از او كناره گيرم ، و اگر آن است كه دل مىگويد تا به او تقرب كنم .
اين جوانمرد سر من بديد . به من نگرست و گفت : در من نگاه مكن تا جامهء خلقان من بينى كه مرواريد هميشه در درون صدف است ، و اين مثل است كه صدف را تا مرواريد از او بيرون نگيرند قيمت بزرگ باشد . چون مرواريد بيرون گرفتيد نيز او را قيمت نماند .
پس همچنانكه حق مرواريد را در صدف پنهان دارد و خبر نه كه در درون چيست ؛ همچنين نيز اولياى خود را پنهان دارد به حالى كه خلق بر سر اوليا مطلع نگردند . تا صدف نگشايند در پديد نيايد ، تا اوليا را نيز صدف نفس پديد نيايد ، حال سر ايشان پديد نيايد .
گفت دگرباره روى از من بگردانيد و گفت :
« تهت على أهل ذا الزمان فما * أرفع منهم لواحد رأسا
ذاك لانى فتى اخو فطن * أعرف نفسى و أعرف الناسا