سر چاه بپوشانيدند و برفتند .
آن آهنگ بانگ كردن هم تقاضاى نفس بود كه نفس به هيچ حال از مكر خالى نيست مگر كه بنده را حق از بلاى نفس نگاه دارد . و آن خاموش گشتن او از آن بود كه چون از حق تعالى فرياد نخواسته بود از بهر نفس محال بودى كز مخلوقان فرياد خواستى ، كه از حق به مخلوقان بازآمدن و هم آن دارد كه مگر حق را از خلق عاجزتر مىداند ، مگر به حق سبحانه راه نيافته است از خلق يارى مىخواهد . اما چون به حق راه يافت از قادر سوى عاجزان بازآمدن محال است . گفت چون به اين معنى نفس را قهر كردم و خصومت با يكسو نهادم و از علايق ببريدم مجرد با حق بماندم . و شرط اجابت دعا اين است ، چنان كه خدا گفت :
أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ .
بزرگان چنين گفتهاند كه مضطر آن باشد كه خويشتن را در هر دو كون به هيچچيز تعلق نبيند . ابو حمزه گفت چون حالم به اينجا رسيد فرج پديد آمد . ناگاه چيزى بيامد و دو پاى به چاه فرو بگذاشت و مرا گفت از من درآويز . در او آويختم . پاى شير بود . مرا از چاه بركشيد ، و آوازى پديد آمد كه اى با حمزه ، اين نيكوى نيست كه با تو كرديم ، ترا از هلاك به هلاك رهانيديم ، يعنى از چاه به شير خلاص داديم .
اين دليل است كه خلق را با بنده جنگ چندانى است كه او را با خدا جنگ است . چون او را با خدا آشتى پديد آمد خلق را نيز با او آشتى باشد . و نيز بلا را سبب نجات گردانيدن و نعمت را سبب بلا گردانيدن از حق عجب نيست . از بهر آنكه خلق با خلق نيكوى به نعمت كنند و بدى به بلا كنند . قدرت مخلوقان بيشتر از اين نيست . باز حق چون خواهد كه نعمت بلا گرداند ، چنان كه بهشت بر آدم ؛ و بلا نعمت گرداند ، چنان كه آتش بر ابراهيم خليل عليهما السلام ؛ تا قدرت حق از قدرت مخلوقان پيدا گردد .
« قال سمعت بعض أصحابنا يقول قال الوليد السقا قدم الى اصحابنا يوما لبنا فقلت ذا يضرنى فلما كان يوم من الايام دعوت الله فقلت اللهم اغفر لي فانك تعلم أنى ما اشركت بك طرفة عين فسمعت هاتفا يهتف بى و يقول و لا يوم اللبن ؟ » وليد سقا مىگويد كه روزى