أ ليس هذا بحسن نجيناك من التلف بالتلف يعنى من البئر بالسبع » .
ابو حمزهء خراسانى رحمة الله عليه مىگويد من سالى به حج رفته بودم .
در باديه مىرفتم ، در چاهى افتادم . و آن افتادن او از آن بود كه ايشان را سر به حق مشغول باشد و فراغ آن نباشد كه خود را نگاه دارند ؛ و چون حق تعالى ايشان را به چنين بلا مبتلا كند از آن باشد كه سر ايشان را با چيزى علاقتى و پيوندى داند خواهد كه سر ايشان را از آن علايق ببرد .
گفت نفس با من منازعت كرد كه فرياد كن . و تواند بود كه افگندن او به چاه از آن سبب بود تا از بلاى نفس آگاه شود و از نفس اعراض كند كه گفتهاند : من لم يتجرد عن العلائق لم يتفرد بالحقايق .
ابو حمزه را اين تنبيه بيفتاد . گفت با خود گفتم و الله كه فرياد نكنم .
يعنى ترا كه نفسى نزديك من چندان قدر نيست كه مرا از بهر تو فرياد بايد خواستن .
و اصل اين قصهء خليل است عليه السلام ، كه چون او را به آتش انداختند جبريل در پيش آمد كه : هل من حاجة قال اما اليك فلا . و تواند بود كه اين حاجت ناخواستن از آن معنى بود كه آن آتش بلاى نفس بود نه بلاى سر . چون سر با حق راست بود منازعت كردن نفس با حق روى نبود . گفت آنكه حق را است خود با حق است . اين بلا از بهر نفس ساختهاند و تو به يارى نفس آمدهاى سر را [ 241 الف ] خود به تو حاجت نيست ؛ و مرا از بهر نفس منازعت نيست . و آنكس كه سر با او است او را خود يار به كار نيست . گفت هنوز اين خاطر بر دل من تمام نگذشته بود كه دو مرد بر سر چاه بگذشتند . يكى به آن ديگر گفت بيا تا سر اين چاه استوار كنيم كه بر سر راه است تا كسى در او نيفتد .
و اين نيز گماشتهء حق بود هم تمامى تنبيه بود كه چون از نفس تقاضاى فرياد خواستن بود بلا زيادت كردند ، تا نيز بىادبى نكند .
گفت : نى و بوريا بياوردند . قصد كردم كه آواز دهم . با خود گفتم اى آن كسى كز ايشان به من نزديكترى ، يعنى تو خود مىدانى و مىبينى و به علم حاضرى ، به گفتار حاجت نيست . خاموش گشتم تا
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1762
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٦٢