تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1761

مساهمون:

ص١٧٦١
تا از بهر او سؤال كردى . يا نيز سؤال خواستن است ، و خواستن بر مقدار همت باشد . همت او از آن عالىتر بود كه جز حق به كار آيد . چون به كار نيايد سؤال چه به كار آيد . و معنى سؤال ناكردن اين بود ، لكن گفت نفس من با من منازعت كرد كه اگر ترا كه سرى آنچه بايد يافته‌اى ، من كه نفسم نيافته‌ام ، و مرا به رحمت طمع [ 240 ب ] است و از عذاب بيم . از بهر من سؤال كن . و اين دليل است كه بزرگان هميشه در بلاى نفس مانده‌اند . گفت : آهنگ سؤال كردم نه اعراض را از حق لكن شفقت را بر نفس كه انبياء با بزرگى محل ايشان از بهر خلق و نفس سؤال كرده‌اند ؛ و لامحاله قرب ايشان از قرب من قريب‌تر بوده است . چون سؤال خواستم كردن آوازى شنيدم كه اى آنكه خدا را جل ذكره يافته‌اى ، از خدا چيزى ديگر مىخواهى جز خدا . و اين تنبيه است به آن معنى كه آنچه خواهى ملك است . ممالك يافته‌اى و چون مالك ترا گشت خود ملك ترا باشد ، و به چيزى كه حاصل آمده است سؤال كردن حاجت نيست . و اين از آن است كه سؤال در حال مشاهدت حجاب است . يا غايب بايد كه سؤال كند ؛ و غايب محجوب باشد پس اگر محجوب نباشد چون سؤال كنند محجوب گردد ، از بهر آنكه اگر به آن سؤال حق را مىخواهد خود يافته است ؛ و اگر نيافته است حق خود زير سؤال درنيايد . نماند سؤال مگر به غير حق . و از حق سبحانه غير حق خواستن خويشتن محجوب كردن است . و الله اعلم . « قال ابو حمزة الخراسانى رحمه الله حججت سنة من السنين فكنت أمشى فوقعت فى بئر فنازعتنى نفسى بان استغيث فقلت لا و الله لا أستغيث فما استتممت هذا الخاطر حتى مر برأس البئر رجلان فقال أحدهما للآخر تعال حتى نطم رأس البئر من الطريق فأتوا بقصب و بارية و هممت ان أصيح فقلت يا من هو اقرب الى منه و سكتت حتى طموا و مضوا فاذا أتى بشىء قد دلى رجليه فى البئر و هو يقول تعلق بى فتعلقت به فاذا سبع و اذا هاتف يهتف بى و يقول [ لى ] يا با حمزة