و اين همه كه ياد كرديم تنبيه عام است تا از كفر به ايمان بازآيند و از معصيت به طاعت آيند و از خلاف به موافقت آيند . باز تنبيه خاص نوعى ديگر ، از آنكه ايشان خود كفر و معصيت نيارند ، لكن تنبيه ايشان از سهو و غفلت بود . ايشان را تنبيه به سر افتد و عام را به ظاهر . و اين خود ميان خلق متعارف است كه ملوك تنبيه خواص خويش خلاف آن كنند كه تنبيه عوام كنند . و خواص را به ادنى زلت زجر كنند و از عام محالات بسيار درگذارند . اكنون اين باب در كتاب از بهر تنبيه خاص آورده است ؛ و اين همه كه گفتيم دليل صحت تنبيه را است . اكنون به كتاب بازگرديم .
« قال ابو سعيد الخراز بينا أنا عشية عرفة فقطعنى قرب الله عز و جلّ عن سؤال الله ثم نازعتنى نفسى بأن أسأل الله تعالى فسمعت هاتفا يقول أبعد وجود الله تسأل غير الله تعالى » . مىگويد شبانگاه عرفه به موقف ايستاده بودم . و موقف جاى تجريد و تفريد است . به اول احرام مجرد كردند و مراد از مجردى تجريد ظاهر نيست ، لكن در شريعت فرمان آمده است تا به ظاهر از لباس مجرد گردند ، تا دليل كند كه چون ظاهر ما از خلق مجرد مىبايد باطن ما اولاتر كه مجرد باشد . ظاهر از لباس [ مجرد ] گردانند و باطن از همه كون مجرد كنند . پس چون به موقف آيند مقام تفريد است . تنها با حق بمانند و از همه علايق بريده گردند و همه رغبات و رهبات خويش با حق افگنند . پس عام به اول تجريد ظاهر بينند وقوف به نفس آرند .
باز خاص به اول تجريد باطن بينند وقوف به سر آرند .
پس ابو سعيد خراز رحمه الله از جمله خواص بود ، همچنانكه به نفس مجرد بود به سر هم مجرد بود . به نفس به موقف وقوف آورده بود و سر را با حق واقف كرده بود . اكنون چنين مىگويد كه آن قرب سر من مرا از سؤال ببريده بود . از آن معنى كه مشغول حق بودم و مرا خود سؤال ياد نيامد . و چون بىسؤال خود حق تعالى را يافته بودم غير حق را چه خواستم كردن ؛ تا هيبت قرب خود مرا زبان گنگ گردانيده بود ، طاقت سؤال نداشتم ؛ تا چون سر را با حق قرب افتاده بود كون را در ميان سر و حق راه نمانده بود ؛ نفس را راه كى بودى
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1760
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٦٠