تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1757

مساهمون:

ص١٧٥٧
نيافتندى ، بازگشتندى و پنداشتندى كه شومى و مجرمى ايشان است . پس برفتندى تا نفس را به پياده رفتن قهر كنند . چون آنجا رسيدندى نفس سر برآوردى به ديدن آن ؛ حج او را بازآوردندى قهر او را تا عجب نياورد . و در جمله آن است كه اين طايفه را پيوسته با نفس بلا بوده است از آنكه نفس خير را كاره بوده است و شر را راغب ، چنان كه خدا گفت :
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ .
او را به قهر از شر منع كردندى و به خير كشيدندى . چون نفس با ايشان برنيامدى به اين معنى نوعى ديگر ساختندى كه من زاهدم از معاصى دور مىباشم و به خيرات راغب مىباشم ، تا قصهء ابليس گشتى كه : انا خير . گفت از بيم زنار بترسيدندى از آن چيز كه او را زنار خواستى گشتن [ 239 ب ] منع كردندى كه به اول خير ناكردن معصيت بودى و به آخر خير ديدن شرك . و معصيت كمتر از شرك است . و در جمله آن است كه كعبه حضرت نفس است ، نفس تا آنجا رود و او را از كعبه از آن سوى راه نبود ، و عرش حضرت قلب است ؛ دل تا آنجا رود و پيشتر از آن سوى راه نبرد . نفس تا كعبه دويد اميد يافتن خداوند كعبه را ؛ و دل تا عرش دويد اميد يافتن خداوند عرش را نه نفس خداوند كعبه را در كعبه يافت و نه دل خداوند عرش را بر عرش يافت . نفس متحير گشت و خانه را طواف ساخت . و مراد نفس خداوند كعبه نه كعبه ، و مراد دل خداوند عرش نه عرش ، چنان كه محبان را باشد . گاه در غلبات شوق جويان گردند ، و گاه در نوميدى نايافتن فروايستند . باز گفت : « و كان بعض المشايخ و اكثر ظنى أنه ابو حمزة حج عشر حجج عن النبى عليه السلام و حج عن العشرة من اصحاب النبى عشر حجج ثم حج عن نفسه حجة يتوسل بتلك الحجج الى الله فى قبول حجته » . و اين ظاهر است كه هركس كه او را به ملوك حاجتى باشد و خويشتن را آن جاه نبيند كه ملك حاجت او روا كند به نزديكان آن ملك تقرب كند تا او را وسيلت گردند تا حاجت او روا كند . پس ابو حمزه پيغامبر را عليه السلام و اين ده يار را از ياران عليهم الرضوان وسيلت مىكرد .