و اين از آن بود كه از نفس فارغ بود . و طعام نصيب نفس است ، چون او را نفس ياد نيامد طعام نيز ياد نيامد . و چون پديد آمد رد نكرد تا بر حق اعتراض نكند تا نه در حال عدم اعتراض طلب باشد ؛ و نه در حال وجود اعتراض رد باشد ؛ و بىتهمتى حق در صلاح خود دانسته باشد . و مىدانست كه چون ببايد پديد آرد . و هنوز بايست درست نگشته است ، از اين معنى از طعام نه انديشيدى ، و چون پديد آمدى دانستى كه صلاح وقت او اين است . قبول كردى تا در هر دو حال حق را متهم نداشته بودى .
و نيز چون حق تعالى راستى سر او بدانست او را ضايع نگذارد .
پس گفت بيست سال ببودم كه نماز بامداد بر طهارت نماز خفتن گزاردم . و اين در معنى مجاهدت و رياضت است . و او را به طهارت حاجت به آن نيامدى كه لذت مناجات دوست او را چنان غلبه كردى كه نه از خواب خبر داشتى و نه از نفس . و هم در اين معنى امام ابو حنيفه رضى الله عنه مدت چهل سال هر شب ختم قرآن كردى ، و نماز بامداد بر طهارت نماز خفتن گزاردى . و عثمان عفان رضى الله عنه همچنين كردى . و تميم دارانى رحمة الله عليه همچنين كردى .
و نيز گفت كه بيست سال بر اعتقاد دلم جز خدا نگذشت از بيم آنكه مرا دروغزن گرداند به زبان . يعنى چون من دعوى كرده بودم كه مرا جز حق سبحانه به كار نيست ، ترسيدم كه اگر غير او را در دل راه دهم مرا در آن دعوى دروغزن گرداند . و در حكايت عقد مىگويد خاطر نمىگويد كه بر خاطر من جز خدا نگذشتى ، لكن مىگويد اعتقاد نكردمى ، از بهر آنكه بنده به خاطر مؤاخذ نيست به اعتقاد مؤاخذ است . بر دلش گذشتى بىمراد او تا عجز بندگى پديد آمدى ، لكن آن خاطر نفى كردى و اعتقاد نكردى تحقيق دعوى محبت را تا دروغزن نگردد .
پس گفت : و بيست سال ببودم كه زبان من جز از دل من سخن نگفت ، يعنى آنچه بر دل من بود بر زبان راندم تا ظاهرم باطن را مخالف نگشت ، [ 239 الف ] تا به نفاق موصوف نگردم . پس گفت :
و بيست سال بودم كه دل من جز از زبان من سخن نشنيد ؛ يعنى دلم
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1755
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٥٥