عقوبت جنايت من است يا كفارت معصيت من ، و در هر دو حال تسليم بايد . جنايت نبايست كردن تا مستوجب عقوبت نگشتىاى ؛ يا معصيت نبايست كردن تا كفارت نبايستى . و نيز شايد كه بلا يا كفارت است يا درجت . اگر كفارت است رضا و تسليم بهتر كه بلاى اين سر بهتر از بلاى آن سر . و اگر درجت است اين خود جاى شكر است نه جاى ناله . و در جمله آن است كه با دعوى محبت محب را بر اختيار دوست اختيار نرسد .
او را گفتم كه ترا حاجتى هست ؟ گفت مرا تشنه است . برفتم و آب طلب كردم و بياوردم . از من بستد و خواست كه بخورد . پس به من درنگرست و مرا گفت اين خستگان تشنهاند و من آب خورم ؟ ! نكنم كه اين شره باشد . به من بازداد و در ساعت بمرد . يا مساعدت باشد اين دوستان خويش را كه در حكم دوستى و محبت مساعدت كردن شرط است ؛ يا نخواست كه ايشان با ثواب تشنگى بروند و او محروم گردد . و اينچنان است كه چون مصطفى عليه السلام از كافران [ 238 ب ] جفا بسيار ديد خواست كه بنالد . امر آمد كه :
فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ .
و نيز شايد كه اين بر معنى شفقت اسلام باشد كه حكم شفقت اسلام واجب چنان كند كه به همه مسلمانان بهتر از خويشتن خواهد ، يا همان خواهد كه به خود ترسيد كه اگر من آب خورم و ايشان تشنه ، خويش را بهتر خواسته باشم و شفقت اسلام به جاى نياورده باشم . آنگاه در اسلام من ضعف و وهن افتد .
« قال سمعته يقول سمعت بعض اصحاب الجريرى يقول سمعت الجريرى يقول مكثت عشرين سنة لا يخطر لى ذكر الطعام حتى يحضر و مكثت عشرين سنة اصلى الفجر على طهر العشاء الآخرة و مكثت عشرين سنة لا اعقد مع الله عقدا مخافة ان يكذبنى على لسانى و مكثت عشرين سنة لا يسمع لسانى الا من قلبى ثم حالت الحال فمكثت عشرين سنة لا يسمع قلبى الا من لسانى » . مىگويد از يكى از ياران جريرى شنيدم كه او گفت از جريرى رضى الله عنه شنيدم كه گفت بيست سال ببودم كه بر خاطر من ذكر طعام نگذشت تا آنگاه كه حاضر گشت .