چنان مستوفاى حق شد كه از هيچكس خبر نداشتم . اگر پيش من بودند نديدم ، و اگر با من سخن گفتند نشنيدم . و تواند بود كه معنى اين سخن آن باشد كه ظاهر و باطن من هر دو يكى گشت . زبان دل گشت و دل زبان . هرچه گفتم شنيدم و هرچه شنيدم گفتم . مرا ميان دل و زبان فرقى نماند . گوشم آن شنيد كه دل خواست و چشمم آن ديد كه دل خواست و پايم آنجا رفت كه دل خواست . دلم اسير دوست گشت و جوارح اسير دل .
« قال و سمعت بعض اصحابنا يقول سمعت محمد بن سعدان يقول خدمت أبا المغيث عشرين سنة فما رأيته أسف على شىء فاته او طلب شيئا فقده » . مىگويد بيست سال او را خدمت كردم . نديدم او را كه اندوه خورد بر چيزى كز او فايت گشت : يا طلب چيزى كرد كه نيافت . و اين از كمال حسن الظن باشد به خداى تعالى كه داند منع او صلاح من است و عطاى او صلاح من است . و چون اعتقادش اين باشد با خدا او را نه بر فايت تأسف باشد و نه طالب مفقود باشد ، كه خدا صلاح او بهتر از او داند .
و اصل اين قصهء يعقوب است عليه السلام ، كه او را چهل سال آرزوى و بايست يوسف بود طلب نكرد . و نيز مصطفى عليه السلام نماز سوى بيت المقدس كرد و او را آرزو و بايست كعبه بود و سؤال نكرد . و اين را دو معنا است : يا حسن ظن به مصلحت بندگان ، چنان كه ياد كرديم ، يا داند كه او سر من همچنان داند كه آشكارا . من يعلم السر و اخفى ، انه يعلم الجهر من القول و يعلم ما تكتمون ، سواء منكم من اسر القول و من جهر به . چون اين معانى بداند داند كه او حال سر من مىداند ، او را به گفتار من چه حاجت آيد . و لامحاله محل قلب برتر از محل لسان است . و چون نياز قلب مراد حاصل نمىكند ، سؤال زبان هم حاصل نكند .
« قيل ان ابا السوداء كان وقف ستين وقفة و جعفر بن محمد الخلدى وقف خمسين وقفة » . از اينجا مراد او آن است كه بنمايد كه اين طايفه در تك و پوى بودهاند . مادام گاه به حرم دويدندى كه مقام حضرت است تا مگر آنجا اثر دوست يابند . باز چون برفتندى اثر
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1756
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٥٦