را به آن چيز بازگذاريم .
فارس گفت روزى او را ديدم . در او آويختم و به خدا بر او سوگند دادم كه چه چيز ترا از سخن گفتن با خلق بازداشته است . و طريق اين طايفه آن است كه با هركه اثرى يا چيزى بينند او را از آن چيز بازجويند تا مگر ايشان نيز آن چيز را بازيابند . گفت مرا جواب داد كه اينهمه دنيا كه تو مىبينى در جنب حقيقت وهمى است ؛ و چيزى كه آن را حقيقت نباشد از آن عبارت كردن راست نيايد . اما حق كه حقيقت صفت او است قولها از او قاصر است . از او عبارت نتوان كردن . پس روى سخن چه باشد . و مرا بگذاشت و برفت .
و شك نيست كه خلق محدث و فانىاند . و حق قديم و باقى است .
و محدث و فانى در جنب قديم باقى لاشىء باشد . پس كسى كه او اهل حقيقت است او را به لاشىء مشغول گشتن محال باشد . اما اهل حقيقت را از حقيقت خبر دادن روى نباشد ، كه خبر دادن صفت غايبان است و اهل حقيقت اهل مشاهدت باشند . و در حال حضرت و مشاهدت خبر دادن روا نباشد و درست نيايد . اكنون چنين مىگويد كه سخن از كجا گويم . از خلق گويم يا از حق . اگر از خلق گويم خلق به گفتار [ 237 ب ] نيرزند . و اگر از حق گويم حق در عبارت من نگنجد . پس جز خاموشى روى ندارد .
« قال و سمعته يقول سمعت الحسين المغازلى يقول رايت ابا عبد الله القشاع ليلة قائما على شط دجلة و هو يقول يا سيدى أنا عطشان حتى اصبح قال وا ويلاه تبيح لى شيئا و يحول بينى و بينه و تحظر على شيئا و تخلى بينه و بينى فأيش اصنع فرجع و لم يشرب » .
حسين مغازلى گفت كه ابو عبد الله قشاع را ديدم شبى بر كنار دجله ايستاده و مىگفت : يا سيدى ، مرا تشنه است . و تا روز چنين مىگفت .
پس گفت : وا ويلاه . چيزى بر من حلال مىگردانى و مرا از آن باز مىدارى ؛ و چيزى بر من حرام مىگردانى و مرا به آن باز مىگذارى .
چه كنم ! و آب نخورد و بازگشت .
تواند بود كه اين سخن كه مىگفت در حال مشاهدت مىگفت و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1751
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٥١