آواز داد كه يا كذاب ، برحذر باش تا نيز خلق را سخن نگويى به اين حرص كه من در تو ديدم .
و اين دليل است كه حق هيچ جاى باز نبايد داشتن ، چنان كه خدا مىگويد :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ .
و نيز پيغمبر عليه السلام گفت :
قولوا الحق و ان كان مرا . ابو عثمان گفت : يا استاد آن شره من كدام است ؟ گفت : آنكه در تو چندين شفقت نبود كه ايشان را بر خويشتن بگزيدهاى به سبقت ثواب تا تو تبع ايشان بودى . يعنى به اول دعوى كردى كه شفقت و نصيحت مرا به سخن گفتن مىآرد . پس به صدقه دادن سبقت بردى تا ثواب سابقان ترا باشد ، و خويشتن را بهتر از آن خواستى كه ايشان را ؛ و اين شفقت و نصيحت نباشد . و تو كذابى ، و كذاب را سخن گفتن نرسد .
و نزديك ما چنان است كه ابو عثمان در دعوى صادق بود كه به بزرگان جز گمان نيكو نبايد بردن ، اما دعوى كرد در پيش استاد خويش . و دعوى كردن شوم بود خاصه در پيش كسى كز تو بزرگتر باشد . لاجرم حق پردهء او بدرانيد تا مدعيان را پند گردد و بدانند كه بنده را دعوى نرسد . [ 233 ب ] و از اين معنى گفتهاند : من ادعى افتضح . و نيز گفتهاند : ما زالت الدعاوى مشئومة على اربابها .
« سمعت فارسا يقول سمعت ابا عمر و الانماطى يقول كنا عند الجنيد اذ مر به النورى فسلم فقال جنيد و عليك السلام يا امير القلوب تكلم . فقال النورى يا ابا القاسم غششتهم فاجلسوك على المنابر و نصحتهم فرمونى فى المزابل فقال جنيد ما رايت قلبى احزن منه فى تلك الوقت ثم خرج علينا فى الجمعة الاخرى فقال اذا رأيتم الصوفى يتكلم على الناس فاعلموا انه فارغ » . اول حكايت گذشته است الا حرفى .
و آن آنست كه جنيد او را گفت : تكلم ، و اين دليل است بر حرمت داشتن نورى جنيد را كه سخن نگفت تا از او درنخواست . و دليل است بر نيازمندى جنيد كه فايده طلب مىكرد از نورى ، و اين هر دو اساس دين است : فايده جستن و حرمت نگاه داشتن . و آنكه