تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1741

مساهمون:

ص١٧٤١
با معدومات او را طمع باشد . و نه در اين فقر او را از حق نصيب باشد . به آن معنى كه ظن نبرد كه من به اين فقر به حق رسيدم ، از بهر آنكه چون به حق رسيد غنى باشد نه فقير . و ببايد دانستن كه فقر به حقيقت غنا باشد از آن معنى كه فقر او به حق باشد نه به خلق . و هركه را فقر به حق درست گردد از خلق غنى گردد . باز هركه به خلق محتاج گردد از حق فقير ماند . چون فقر حقيقت گشت فقرش غنا گردد . از بهر آنكه چون فقرش به حق درست گردد هر دو كون او را غنى نتواند گردانيدن . از بهر آنكه از هر دو كون او را چيزى به كار نيايد . پس غنى نه آن باشد كه دارد ، غنى آن باشد كه او را نبايد . پس در شريعت فقر ناداشتن است و غنا داشتن است . هركه ندارد فقير است و هركه دارد غنى . اما فقر به حقيقت بايست است و غنا نابايست . و نزديك اهل حقيقت اگر كسى هر دو كون دارد و بايدش فقير است ، و اگر ذره‌اى ندارد و نبايدش غنى است . مگر حسين در رويم اين راستى نديد ، از بهر اين معنى اين بيت به مثل آورد . « عيره بعبارته عن حال ليس هو فيها » . و او را سرزنش كرد به عبارت كردن از حالى كه او در آن حال نبود . يعنى اگر تو فقير بودىاى [ 234 ب ] به حقيقت صحبت خلق ترا به كار نيامدى . و نيز فقير حقيقى را فقر حال باشد چون فقر حال گشت نيز عبارت و بيان نماند . پس تو عبارت مىكنى از مقامى كه آنجا نيستى . « قال بعض الكبار من تكلم عن غير معناه فقد تحمر فى دعواه » . مىگويد هر آن‌كس كه سخن نه از معنى خويش گويد در آن دعوى خويشتن را خر گردانيده باشد ؛ و دليل آورد بر اين قول خداى تعالى : « قال الله تعالى :
كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً » .
چون جهودان را عبارت علم بود ، و آن دانستن تورات بود و معنى نبود به معنى استعمال كردن و حق تورات نگاه داشتن ، حق تعالى ايشان را ماننده كرد به خرى كه بار كتاب بر پشت دارد . و اين دليل است كه هركه عبارت ظاهر دارد بىحقيقت باطن دعوى او را معنى نباشد . و همچنان است كه آن ستور كه بار كتاب بر پشت دارد . پس مىگويد آن‌كس كه