تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1736

مساهمون:

ص١٧٣٦
فأعطاه ثوبا كان عليه فقال ابو حفص يا كذاب اياك ان تتكلم على الناس و فيك هذا الشره فقال ابو عثمان و ما ذاك يا استاذ قال أ ما كان فيك من النصيحة لهم و الشفقة عليهم ان تؤثرهم على نفسك به ثواب السبق ثم تتلوهم » . و ابو عثمان فقيه بود و او را سيصد مرد شاگرد بود ، و ابو حفص حداد عارف بود . شبى با ابو حفص جايى مهمان افتاد . سخنان ابو حفص بشنيد ؛ و خويشتن را اهل شريعت يافت و ابو حفص را اهل حقيقت ؛ و دانست كه شريعت بىحقيقت نيكو نباشد . به شاگردى ابو حفص آمد و در شاگردى او چنان با حرمت صحبت كرد كه وقتى ابو حفص بر او متغير گشت او را گفت نخواهم كه نيز پيش من آيى . و برابر دكان ابو حفص مردى را متوضايى بود هر ماهى به پنج درم به مزد بستد و سوراخى در ديوار كرد ، چندانكه به يك چشم روى استاد بتوانستى ديدن . و هر روز پيش از صبح در آنجا آمدى و پس از نماز شام بيرون آمدى . يك سال چنين مىكرد و روى استاد مىديد تا بركت ديدن استاد او را دريابد . و خويشتن را در اين يك سال به استاد ننمود تا امر استاد نگاه داشته باشد . تا بعد از سالى بو حفص از او خشنود گشت و او را به نزديك خويش خواند . چون حرمت چنين نگاه داشت بركت آن صحبت در او پديد آمد . از استاد دستورى خواست تا خلق را پند دهد و مجلس دارد . و اين دليل است كه شاگرد را بىدستورى استاد كارى نبايد كرد . ابو حفص او را گفت : ترا چه بر اين مىدارد كه مجلس دارى ؟ و اين دليل است كه نشايد كه استاد شاگرد را بگذارد كه تصدر جويد تا آنگاه كه او را نيازمايد و بنداند كه او اهليت و شايستگى آن دارد تا نصيحت استادى به جاى آورده باشد ، كه اگر پيش از وقت بگذارد كه او صدر گيرد پردهء او دريده گردد و رسوا شود ، آنگاه با شاگرد خيانت كرده باشد ؛ و خائن استادى را نشايد . و از اين معنى گفته‌اند در مثل كه : من تصدر فى غير اوانه نزل من ابانه . بو عثمان گفت : شفقت و نصيحت مرا به اين آورده است ، و اين دو اصل‌اند در استادى . دعوى كرد كه اين دو اصل به جاى آورده‌ام .