تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1737

مساهمون:

ص١٧٣٧
ابو حفص او را گفت شفقت تو بر خلق به چه حد رسيده است ؛ و اين دليل است بر آنكه مدعيان را حجت خواهند و به دعوى باز نگذارند ، و به دعوى حبه‌اى به كس ندهند تا حجت نباشد . پس بنده به دعوى مجرد بىحقيقت حقيقت كى يابد ؟ ! [ 233 الف ] و اين‌چنان است كه پيغمبر عليه السلام گفت : لو ترك الناس و دعواهم لادعى ناس دماء قوم و اموالهم و لكن البينة على المدعى و اليمين على من انكر . و اصل خود در اين آن است كه هركه دارد به دعوى حاجت نيابد و دعوى آن كند كه ندارد ؛ و صاحب دعوى بىمعنى باشد ، و صاحب معنى بىدعوى باشد . چون او را حجت دعوى بخواست گفت راستى من به جايگاهى رسيده است كه اگر خداى تعالى به بدل همه مؤمنان مرا عذاب كند و به دوزخ فرستد و ايشان را به بهشت برد من راضى باشم ؛ و اين كمال شفقت است . و اگر عالم را چندينى شفقت ببايد تا روا باشد او را پند خلق دادن و علم گفتن . هلاك از ما علماء مزور كذاب برآمد لكن در اين نيز سخنى است . نگفت مرا به بدل همه خلق عذاب كند كه آنگاه كافر نيز درآمدى . و عذاب كافر با شقاوت و قطيعت مؤبد باشد ، و رضا دادن به اين معنى روا نباشد . لكن عذاب مؤمنان روا است كه بىقطيعت و بىشقاوت باشد . و نيز مؤبد نباشد تا آن لذت وصال با اميد نجات او را قوت دهد به تحمل آن عذاب . و نيز هركس كه نيك آمد خويش در بلاى خلق جويد او در بلا بماند و خلق برهند . و هركس كه نيك آمد خلق در بلاى خويش جويد هم او را نيك افتد و هم خلق را . ابو حفص او را دستورى داد و به مجلس او ظاهر گشت و پنهان بنشست . حاضر گشتن به آن معنى بود تا دعوى او را تجربت كند تا او را در آن راست يابد يا نه . به آن معنى بود كه او را به سر قوت دهد تا رسوا نگردد ، چنان كه شفقت استادى واجب كند . و بر قويان واجب باشد ضعيفان را يارى دادن . لكن پنهان بنشست تا او را نبيند و خجل نگردد . چون مجلس به آخر آورد ، سايلى برخاست و چيزى بخواست . ابو عثمان شفقت برد و رداى خويش به او داد . ابو حفص