و موحد را خويشتن با كژان راست نبايد كردن كه چون خويشتنش راست نمايد راه گم نكند ، لكن خويشتن را با راستان قياس بايد كردن تا خويشتنش كژ نمايد و به راه بازآيد . و نيز مردم به عيب خويش نابينا باشد . عيب خويش از پاكان بايد پرسيد تا او را به عيب او بينا گردانند . و نيز اين دليل است كه تنها علم بسنده نباشد دعوت را ، لكن شايستگى علم در دعوت ببايد . پس جنيد با اين صفت ابو الحسين نورى او را طعن مىكرد ، و او به آن طعن مقر مىآمد .
گويى حال ما علما چگونه خواهد بود !
« قيل لبعض الكبار لم لا تتكلم على الناس فقال هذا عالم قد ادبر و تولى و المقبل [ 232 الف ] على المدبر ادبر من المدبر » . يكى را از بزرگان گفتند علم نمىگويى و پند نمىدهى . گفت اين عالمى است روى گردانيده و مدبر گشته ، يعنى روى به نقصان نهاده و باشگونه گشته و از چيزها دور گشته ، و هركه بر مدبر اقبال كند از آن مدبر مدبرتر باشد . و اين از آن است كه هر گروهى با جنس خويش سازند چنان كه گفتهاند : الناس اجناس كاجناس الطير كل طاير يطير الى شكله . پس مقبل با مقبل سازد و مدبر با مدبر .
اكنون به حكايت بازگرديم . مراد از علم اهل علم است نه نفس علم . و چون عالم مقبل باشد هر مدبر كه روى به او آرد مقبل گردد به بركت صحبت او ؛ چنان كه در خبر آمده است كه : هؤلاء قوم لا يشقى بهم جليسهم . و چون عالم مدبر باشد هر مقبل كه روى به او آرد همچون او مدبر گردد چنان كه در خبر آمده است : من كثر سواد قوم فهو منهم . پس چون كسى خلقى بيند كژ در حال خويش و روى به ايشان آرد و خواهد كه ايشان را راست گرداند ، مخاطره باشد كه تا او ايشان را راست گردانيدن ايشان او را كژ گردانند . اگر داند كه او ايشان را راست تواند گردانيدن بر ايشان اقبال بايد كرد و به ناكردن معذور نباشد .
و اگر داند كه ايشان راست نگردند و او كژ خواهد گشت واجب چنان كند او را كه از ايشان بگريزد و خويشتن نگاه دارد ، چنان كه خداى مىگويد :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ