القسم ان الله لا يرضى عن العالم بالعلم حتى يجده فى العلم » . اين گوينده ابو الحسين نورى بود . جنيد را ديد كه بر منبر سخن مىگفت با او گفت خداى تعالى از عالم به علم راضى نشود تا او را در علم نيابد ، يعنى عامل نباشد آن علم را تا در آن علم راست نباشد ، به آن معنى كه آن كند كه مقتضى علم است نه آنكه مراد او باشد ؛ يا معناش آن باشد كه از علم گفتن با خلق رضاى حق طلب كند نه جاه خلق . و علم را مكسبه نباشد و به علم عز دنيا نجويد و كبر و تحير نيارد ؛ يا معنى در علم بودن آن باشد كه شفقت و نصيحت به جاى آرد . و در بعضى روايتها چنين است كه گفت :
« فان كنت فى العلم فالزم مكانك و الا فانزل فنزل جنيد و لم يتكلم على الناس شهرا » . جنيد رحمه الله در خود نظر كرد آن راستى در علم گفتن نيافت كه نورى به او اشارت كرده بود . از منبر فروآمد و به خانه درآمد و يك ماه با كس سخن نگفت .
« ثم خرج فقال لو لا انه بلغنى عن النبى عليه السلام انه قال : فى اخر الزمان يكون زعيم القوم ارذلهم ما تكلمت اليكم » . در حكايت چنان است كه مردمان جمع آمدند و به اكراه او را از سراى بيرون آوردند تا به منبر برآمد و گفت اگر نه از بهر خبر پيغامبر بودى عليه السلام كه گفته است چون آخر زمان گردد پيشرو و مهتر قوم حقيرترين و ناكسترين ايشان باشد ، اگر نه از بهر اين خبر بودى هرگز نه از بهر اين خبر بودى هرگز از بهر شما سخن نگفتمى .
ارذل حقيرتر باشد يعنى حقيرتر و بىشمارتر و ناكسترين قوم منام ، از بهر اين سخن مىگويم . و از او اين اقرار دادن بود كه من آنكس نيستم كه به استحقاق فضل و علم سخن مىگويم لكن به بىحرمتى [ 231 ب ] و بىادبى مىگويم تا بارى اگر در مراعات حق علم راست نباشم در اقرار دادن به تقصير راست باشم .
آخر حكايت چنين است كه نورى را خبر دادند كه جنيد ديگرباره بيرون آمد . نورى بيامد و بر كنار مجلس بيستاد و گفت : السلام عليك يا با القاسم . جنيد گفت : « و عليك السلام يا امير القلوب » . و او را امير القلوب به آن خواندندى كه از دل خلق سخن گفتى و بر اسرار
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1732
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٣٢