ايشان ميفگن .
« قال سهل بن عبد الله انا منذ ثلاثين سنة أكلم الله و الناس يتوهمون انى أكلمهم » . سهل بن عبد الله مىگويد من از مدت سى سال باز با خدا سخن مىگويم و مردمان مىپندارند كه من با ايشان سخن مىگويم . و معنى اين سخن يك حرف است و آن آنست كه آينده نبيند آرنده بيند . و آنچه شنود از آرنده شنود نه از آينده . و آنچه گويد با آرنده گويد نه با آينده . و اين را تفسير آن است كه چون آينده بيند به استخفاف و جهل به وى نظاره كند ، بركات از شنيدن و گفتن برخيزد . و چون آرنده را بيند تعظيم آرنده او را به حرمت آرد و بركات در گفتن و شنيدن پديد آيد . و آنكه گفت من با خدا مىگويم ؛ با خدا آنكس گويد كه از خدا شنود ؛ از بهر آنكه جواب آن را دهند كه سايل باشد و مخاطبت با آن كنند كه او با تو مخاطبت كند . فاما خطاب از كسى و جواب كسى ديگر را دادن محال باشد .
پس معنى سخن سهل آن است كه سر من چنان مستوفى حق گشته است كه جز او كسى را نمىبينم ، و هركه با من سخن گويد آن گوينده را سبب و آلت دانم ، و گوينده حق تعالى دانم ، لاجرم جواب حق را دهم . و اينچنان است كه اگر رسولى از ملكى پيغامى گزارد جواب آن رسول را نباشد ملك را باشد ؛ و رسول در ميان سبب و واسطه باشد . نبينى كه چون رسول نكاح را اجابت كند عقل مرسل بندد نه رسول را . و اگر رسول بيع اجابت كند ملك مرسل را افتد نه رسول را . اين است معنى قول خدا كه مىگويد :
مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ .
طاعت رسول طاعت مرسل آمد از بهر آنكه رسول سبب بود و حكم مسبب را باشد نه سبب را .
« و قال الجنيد للشبلى رضى الله عنهما نحن حبرنا هذا العلم تحبيرا ثم خبأناه فى السراديب فجئت أنت فاظهرته على رءوس الخلائق فقال أنا أقول و أنا أسمع فهل فى الدارين غيرى » . و در روايتى ديگر آوردهاند كه جنيد شبلى را بر اثر اين سخن گفت : لا بارك الله فيك .
گفت يا با بكر ، ما اين علم را بياراستيم يعنى بياموختيم