لم يبق عالم اتخذ الناس رؤساء جهالا فسئلوا فافتوا به غير علم فضلوا و اضلوا .
و شايد كه از اين فهم كردن مراد استعمال كردن است ، و اين مجازى است متعارف ميان خلق كه چون كسى را كارى فرمايند و او آن كار به تمامى به جاى آرد ، گويند بدانستى و واقف گشتى . و چون تقصير كند گويند ندانستى و به سر نيفتادى . اگر مراد از اين فهم اين است معنى سخن آن باشد كه عالم عامل بايد تا او را حلال باشد علم گفتن تا چون او را آن علم منفعت [ 230 الف ] كند خلق را نيز منفعت كند كه بركات علم در عمل است ، و اگر از بهر عمل نبودى خود علم از آسمان نيامدى . و از اين معنى گفتهاند : علم لا ينفع صاحبه كيف ينفع غيره .
« قال السرى السقطى [ انى ] اذكر مجىء الناس الى فاقول اللهم هب لهم من العلم ما يشغلهم عنى فانى لا احب مجيئهم الى » . سرى سقطى رحمه الله گفت چون خبر يابم كه مردمان به نزديك من خواهند آمدن تا از من علم آموزند دعا كنم و گويم : يا رب ، ايشان را علمى عطا گردان كه مشغول گردند از من تا من ايشان را به كار نيايم كه من دوست نمىدارم كه ايشان به نزديك من آيند . و در اين حكايت بسيار فوائد است : يكى آن است كه خلق را نيكو خواهند چنان كه خويشتن را كه تا عالم را صفت اين نباشد او را علم گفتن حرام باشد . و از اين معنا است كه خداى تعالى در هر عصرى پيغمبرى به خلق فرستاد ، و مشفقترين خلق فرستاد . و چون شفقت مصطفى عليه السلام از آن همه خلق بيشتر بود لاجرم دنيا و عقبى در شغل خلق بگذاشت و حق تعالى او را بر همه پيغمبران فضل و مزيت نهاد تا بدانند كه هركه بر خلق خدا مشفقتر او را فضل بيشتر .
پس چون سرى رحمه الله دعا كردى گفتى : يا رب ، ايشان را چندانى علم عطا گردان كه ايشان را به من حاجت نيايد . درست شد كه او را بر خلق همچنان شفقت بود كه بر خويشتن . و نيز در اين دعا كردن دليل بود كه همه خلق را همچون خويشتن دانست يا بهتر از خويشتن كه ايشان را همين روا داشت . و عالم چنين بايد كه
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1728
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٢٨