يگانه گشتن است به همه حقيقتها . باز شيخ تفسير كرد علايق و حقايق را .
« قال العلائق ما سوى الله و الحقائق ما لله و من الله » . گفت هرچه جز خدا است همه علايق است و آنچه خدا را است و از خدا است حقايق است . اكنون معنى حكايت آن است كه چون نماز خواهد كردن بايد كه بريده و برهنه گردد از هرچه جز خدا است تا يگانه خدا را تواند گشتن ؛ از بهر آنكه چون نماز بستى به تن خويشتن ، از همه خلق و از همه افعال بريدى . و حق را نظر به نفس نيست كه : ان الله تعالى لا ينظر الى صوركم و لا الى اعمالكم . پس آن بريدى از خلق كه نظارهگاه خلق است نه نظارهگاه حق ؛ و آنكه نظارهگاه حق است ، و آن دل است . چنان كه گفت : و لكن ينظر الى قلوبكم ، از خلق ببريدى و لكن با خلق مىدارى آنچه آن حق است سوى خلق بردهاى ؛ و آنچه آن خلق است سوى حق آوردهاى ؛ اين نماز نباشد . دلت با حق بردى و تن نه در نماز بهتر از آنكه [ 227 ب ] دلت با خلق است و تنت در نماز .
« و قال غيره الصلاة وصل » . گفت نماز پيوستن است به حق . و بنده چون به نماز درآيد چنين نمايد كه از خلق ببريدم تا به تو پيوندم .
اگر چنان است كه دلش در نماز با حق است نه با خلق ، اين نماز وصل است ؛ و اگر دلش در نمازش با خلق است نه با حق اين نماز قطع است ، نماز وصل را بايد . چون قطع گردد فايده نيابد ، از بهر آنكه از وصل رحمت آيد و از قطع لعنت . جايى كه رحمت بايد لعنت آيد مخاطره باشد . باز گفت :
« و سمعت فارسا يقول معنى الصوم الغيبة عن رؤية الخلق برؤية الحق » . معنى روزه غايب گشتن است از ديدار خلق به ديدار حق . از اينجا روزهء سر مىخواهد نه روزهء ظاهر . و اين از آن معنا است كه روزه در وضع لغت خود امساك است . چون ظاهر را از شهوت و مراد بازدارى به حكم شريعت روزهدار باشى . و نيز روزه سرى است ميان بنده و ميان حق تعالى . چون آن روزه كه ظاهر است به حكم شريعت سر است ، و خلق بر او مطلع نگردد مگر خدا ، پس آن روزه كه در
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1718
مساهمون: محمد روشن
ص١٧١٨