تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1716

مساهمون:

ص١٧١٦
او به اين فعل توان پيوستن يا به ترك اين فعل از او توان بريدن ، از بهر آنكه پيوستن و بريدن با او به حركات نيست ، لكن به قضاى سابق ازلى است . و اينكه مىگويد به حركات نتوان پيوستن و نتوان بريدن از آن مىگويد كه هر و صلى و فصلى كه به حركات باشد ميان جوهرين و جسمين باشد . و انتقال بايد هر دو را تا موصول گردند يا مفصول . اگر موصول گردند انتقال بايد از بعد به قرب يا ملازقت تا موصولى پديد آيد . و اگر مفصول گردند انتقال بايد از قرب به بعد از پس مباينت . و از اين معنى بر قديم هيچ‌چيز روا نباشد . شايد كه مواصلت جنسين را باشد و مباينت ضدين را ، و حق را نه جنس روا باشد نه ضد . لكن معنى حكايت نه اين است ، معناش آن است كه وصال با تو اكرام تست بنده را ، و فصال از تو اهانت تست بنده را . و علت اين هر دو حركات وقتى نيست كه از بنده موجود آيد ، لكن علت اين هر دو قضاى ازلى است ، چنان كه گفت : و هؤلاء فى الجنة و لا أبالى و هؤلاء فى النار و لا ابالى . باز قسمت موصول و مفصول گشتند ، موصول به بر و كرامت نه به ذات و مفصول از بر و رحمت نه از ذات . پس وصل و فصل پديد آمد پيش از فعل من اكنون كه نماز خواهم كردن مىگويم : الله اكبر ، تو از آن بزرگترى كه اين طاعت علت گردد وصال ترا ، يا ترك اين طاعت علت گردد فصال ترا . باز گفت : « قال الجنيد لا يكونن همك فى صلاتك اقامتها دون الفرح و السرور بالاتصال به من لا وسيلة اليه الا به » . جنيد گفت نبايد كه همت تو در نماز گزاردن نماز باشد و بس ، لكن همت تو در نماز شاد بودن تو بايد به پيوستن با آن كسى كه نزديكى نيابى به وى الا به وى . معنى اين سخن آن باشد كه در نماز نشان وصال است ، از بهر آنكه وصال بنده به حق به انفصال باشد از دون حق . هرچند بنده از خلق منفصل‌تر به حق تعالى متصل‌تر ؛ و كمال اين معنى در هيچ عبادت نيابد مگر در نماز ، از بهر آنكه در هر عبارتى خلق را نصيب است