عليه السلام زلت كرد چون خويشتن را آلوده ديد به زلت خويش نظر كرد خدا را ديد گفت : ربنا ظلمنا انفسنا ، تا جاودان نيكبخت گشت ، تا جهانيان بدانند كه عاصى خدابين بهتر كه مطيع خويشتنبين . باز در كتاب اين را تفسير كرد و گفت :
« اذ لا يواصل الحق بها و لا يفاصل » . از بهر آنكه به طاعت حق نتوان پيوستن و نه از حق به وى توان بريدن . از بهر آنكه وصال و فصال تأثير حكم ازلى است نه تأثير فعل وقتى . و مراد از طاعت وصال است و نجات از فصال . چون وصال و فصال به وى نباشد استحلاى او محال باشد .
« و لا يعتمد عليها اعتماد معول و لا يتركها ترك معاند » . و بر طاعتهاى خويش اعتماد نكند ، اعتمادى كه پشت به آن باز نهد . و نيز به جاى بنگذارد به جاى گذاشتنى كه حق را معاند و مخالف گردد .
يعنى امر به جاى آرد تا مخالف حق نباشد و برگزارد امر اعتماد نكند ، تا نجات خويش از غير حق نبيند تا پيش از كردن و پس از كردن نظارهء حق باشد به نظارهء خويش .
اين است تفسير قول پيغمبر عليه السلام چون جبريل عليه سلام الله او را گفت : ما الاحسان . جواب داد گفت : ان تعبد الله كانك تراه .
يعنى چنان پرست كه او را بينى ، نه چنان كه عبادت خويش بينى يا در طاعت [ 225 ب ] خود نگرى . باز گفت :
« بل يقيم وظائف الحق رقا و عبودية و يكون الاعتماد على ما فى الازل » . و تفسير اين آن باشد كه وظيفههاى حق را به جاى آرد به حكم بندگى و مملوكى كه بنده و مملوك ساعتى از حق خدا خالى نيست ، و اعتماد بر فعل خويش نكند لكن بر قضاى ازلى كند و هميشه ترسان باشد كه من اين همه رنج مىبرم چه كنم اگر در ازل شايستهء او نبوده باشم . باز گفت :
« يريد باستحلاء الطاعة رؤيتها من نفسك دون مشاهدة فضل الله عليك فى التوفيق » . اين خوش آمدن طاعت بدل آن باشد كه طاعت از خويشتنبينى و از فضل خدا كه مرا توفيق داد . نبينى كه طاعت به دو معنى طاعت گردد . به توفيق اول و قبول آخر . و تا توفيق سابق نباشد
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1712
مساهمون: محمد روشن
ص١٧١٢