تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1694

مساهمون:

ص١٦٩٤
ذكرت هناك قال نعم فبكى ابى رحمه الله » . چنان كه ابى كعب گفت كه چون پيغمبر عليه السلام گفت كه خداى عز و جلّ فرموده است مرا كه قرآن بر تو خوانم . ابى گفت : و مرا آنجا ياد كردند ؟ پيغمبر عليه السلام گفت : آرى . ابى در گريستن ايستاد . شيخ اين گريستن را تفسير كرد و گفت : « لم ير حالا يقابله بها و لا شكرا يوازى نعمه و لا ذكرا كما يستحقه فانقطع فبكى » . چون ابى رضى الله عنه اين بشنيد كه خدا او را ياد كرد در خويشتن حالى و خدمتى نديد كه با آن مقابله كردى . و نيز در خود شكرى نديد كه برابر نعمتهاى حق آمدى . و نيز از خويشتن ذكرى نديد كه برابر ذكر ايزد سبحانه آمدى . اميد او از همه معانى خود بريده گشت و چون عاجزان در گريستن آمد . اينك رجوع الى الله را معنى اين باشد كه هرچند مىجويد تا در خويشتن چيزى يابد كه مكافات منت حق گردد نيابد . از همه افعال خويش تبرا كند و به عجز و تضرع به درگاه حق بازگردد . « و قال النبى عليه السلام لحارثة رحمه الله اصبت فالزم » . يافتى استوار باش . و به روايتى ديگر : « عرفت فالزم » ، شناختى نگاه‌دار . اكنون شيخ مىگويد : « نسبه الى المعرفة و الزمه اياها و لم يدله على عمل » . كه پيغمبر عليه السلام حارثه را به معرفت منسوب كرد و معرفت در حق او درست كرد و به عملش راه ننمود ، و آنكه مىگويد او را به معرفت منسوب كرد آن است كه گفت : « اصبت » يا « عرفت » . و خبر پيغامبر عليه السلام جز راست نبود و نگفت كه چه كن ، از بهر آنكه از بنده هيچ عمل نيايد كه مكافات اين منت باشد ، لكن او را گفت استوار باش . يعنى اينكه تو يافته‌اى بزرگ است ، و نعمت بزرگ را خطر بزرگ باشد . گفت استوار باش تا بىادبى نكنى كه آنگاه بگذارى . « سئل ذا النون عن [ 220 ب ] العارف فقال هو رجل معهم به اين منهم » . پرسيدند ذو النون را كه عارف كه باشد ؟ گفت كه مردى باشد با ايشان جدا از ايشان ، يعنى به ظاهر با خلق باشد و به سر از خلق جدا باشد . به ظاهر با خلق بودن چنان بود كه خدا در صفت مصطفى
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1694 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى