من چندانى غلبات محبت است كه اگر زبان همه خلق از آنجا خبر دهند عاجز آيند ؛ از آن معنى كه ياد كرديم كه آن را نهايت نيست و بر يك وصف و بر يك حال قرار نيست . و چيزى را كه بر يك وصف و بر يك حال قرار نباشد ، از او خبر دادن محال باشد . و نيز خبر دادن از متناهى درست آيد ، از بىنهايت خبر دادن درست نيايد ، از بهر آنكه چون مخبر عنه را نهايت نباشد از هرجا كه خبر دهى او را دور تر يا بى ، خبر از او قاصر گردد .
و ديگر بيت چنين گفت كه دهر را و زبانهاى دهر را از قدر من و از جاى من خبر نيست ، يعنى خود ندانند كه سر من از كجا است و مقدار سر من چيست . و چيزى را كه موضع و مقدارش ندانند از او خبر چگونه دهند ؟ ! باز نيمبيت آخر گفت :
« و ما ذاك موهوم » گفت و آن خود موهوم نيست كه شايدى كه كسى وقت عارف را و موضع عارف را دريابدى تا از او خبر دهدى . باز علت اين پديد كرد و گفت : « لانى انقل » از بهر آنكه مرا مىگردانند ؛ و چون مرا بگردانند بر يك حال نباشم و گرونده را قرار و آرام نباشد . پس چون مرا بر يك موضع قرار نباشد از موضع من چگونه خبر دهد ؟ !
و دليل اين سخن كه ياد كرديم آن است كه چون حق تعالى مصطفى را به معراج برد گفت :
أَسْرى بِعَبْدِهِ .
برده بود نه رفته . و بردن صفت او نبود ، و هيچ خلق آن مقام را كه او را بردند درنيافت . باز چون در قصهء موسى عليه السلام گفت :
وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا ،
گفت بيامد ؛ و آمدن صفت او بود ، خلق مقام او دريافتند . نفسى كه حق برد كس موضع آن نفس درنيابد . سرى كه با حق صحبت كند كس موضع آن سر را كى دريابد ؟ ! خلق را مكان و مقام است . پس هركه با خلق صحبت كند او را مكان و مقام باشد . و هركه را مكان و مقام باشد موضع او دريافتن روا باشد . باز حق را مكان و مقام نيست .
سرى را نيز كه با حق صحبت كند مكان و مقام نباشد . چون مكان و مقام نباشد موضع او دريافتن محال باشد .
« قال سهل بن عبد الله اول مقام من المعرفة أن يعطى العبد فى سره