تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1696

مساهمون:

ص١٦٩٦
را در حقيقت به نشان ظاهر . و اين در هر صناعتى بيايد كه كسى در صناعتى سخت استاد نباشد و معرفت او به آن صناعت بر كمال نباشد ، هرچند كه خبر دهند او را از حقيقت آن صناعت درنيابد . باز كسى كه او را معرفت بر كمال باشد بايد كه نشان دريابد تا چون كسى باشد كه در بزازى استاد باشد . چون چشم بر جامه‌اى افگند بگويد كه اين صناعت كدام شهر است [ 221 الف ] و در آن شهر صنعت كدام مرد است . و آن نشان كه او داند غير او نداند . عارف نيز همچنين باشد . به سيماى خلق درنگرد بداند كه سر او چيست . تا ار شبلى حكايت آورده‌اند كه گفت چون من به بازار بگذرم بر پيشانى خلق سعيد و شقى نبشته بينم . باز بر اين دو بيت دليل آورد و گفت :
« يا لهف نفسى على قوم مضوا و قضوا * لم أقض منهم و ان طاولتهم و طرى هم المخافيت فى كبر الملوك اذا * أبصرتهم قلت اضمار بلا صور »
كسى كه بر چيزى دريغ خورد گويد يا لهف نفسى . اكنون چنين مىگويد در بيت اول كه اى دريغا بر گروهى كه رفتند و حاجتهاى خويش بگزاردند ، و من اگرچه در آن با ايشان ببودم حاجت خويش تمام از ايشان نيافتم . و اين دريغ است كه بر دوستان مرده مىخورد كه رفتند و از اين جهان مراد خويش ببردند . لكن من با طول صحبت مراد از ايشان نيافتم . و نايافتن مراد به آن معنى باشد كه خواستم كه در دل ايشان مرا جاى باشد و نيافتم ، كه دل ايشان به حق مشغول بود به من نپرداخت . يا معنى آن باشد كه هرچند كه خواستم تا به ايشان در رسم نرسيدم ، و كسى كه به مراد خويش نرسد عرب گويد : لم أقض منهم و طرى . ديگر بيت چنين مىگويد كه ايشان پوشيدگان‌اند و در كبر ملكان‌اند . يعنى به نزديك خلق در شمار نيايند و كس از ايشان نه‌انديشد . لكن كبر ملكان دارند . و همچنان كه ملكان به چيزى خسيس بازننگرند ، ايشان نيز به دنيا و خلق بازننگرند از بزرگى آن‌كس كه ايشان را با او صحبت است . بزرگ‌همت گشته‌اند كه همت درخور