باشد . و اگر از وصف خبر كنى فايده نباشد . پس به حقيقت بىوصفى صفت او باشد . و چون عارف را به حق صفت اين باشد ، صفت حق خود چگونه باشد ؟ ! و احوال عارف چون اعراض باشد كه اعراض را به دو وقت بقا نباشد ، و تا از بقاى او خبر دهى فانى گشته باشد . و مثال وقت عارف در بىاختيارى مثال جنبش فلك است كه او مىگردد .
گاه عاليش سافل گردد ، و گاه سافلش عالى گردد . و چون حركات او بر دوام بود او را قرار نبود به آن معنى كه متصرف نبود ، لكن مصرف غير بود ، و او را از هيچ مكان خبر دادن درست نيايد تا هرجا كه نشانش كنى كه آنجا است . و تا تو اشارت كنى او از آنجا گذشته است .
تا در اخبار آمده است كه چون آفتاب در فلك راست بيستاد ، جبريل مصطفى را گفت نگاه كن . مصطفى عليه السلام نگاه كرد .
جبريل گفت عليه السلام تا نگاه كردى هفتاد هزارساله راه بگذشت .
پس چون حركات فلك را تأثير چنين باشد تقلب و حركات سر عارف را تأثير بيش از اين باشد كه روزى ببايد كه آفتاب از مشرق تا به مغرب برود . پس به لحظتى سر عارف از ثرى به عرش رود ، و نيز از عرش بگذرد . پس به حقيقت كون عالم صغرى آمد و قلب عارف عالم كبرى آمد . و از اين معنى [ 219 الف ] او را قلب خوانند كه متقلب است و بىقرار . پس دو بيت بر اين معنى از ابن عطاء دليل آورد و گفت :
« انشدونا لابن عطاء رضى الله عنه :
« فلو نطقت فى ألسن الدهر خبرت * بأنى فى ثوب الصبابة أرفل
و ما ان لها علم بقدرى و موضعى * و ما ذاك موهوم لانى انقل »
بيت اول چنين مىگويد كه اگر زفان همه عالم به سخن آيدى تا از وقت من خبر دهندى ، يا زفان همه عالم مرا استى تا سخن گويمى ، آن سخن باشدى كه همه زفانها خبر دهندى كه من در جامهء دوستى مىخرامم و اين مثل است از غلبات وقت محبت و صبابت . يعنى در