باشد از اندوه طلب و از نايافتن مطلوب او را قرار و آرام نباشد و چون خواهد كه از عظيمى بلا هلاك گردد حق تعالى در سر او چيزى پديد آرد كه مشغول گشتن سر او به آن چيز او را از بلا غايب گرداند .
آن تنفس سر باشد . و اينچنان است كه ناله در بلا خداوند بلا را راحت باشد .
اكنون چنين مىگويد كه چون معرفت درست باشد عارف را اين وقت روا نباشد . از بهر آنكه تنفس در معرفت اعراض است از معرفت . و اعراض از معرفت اعراض است از معروف . و من اعرض عن الحق طرفة عين لم يهتد اليه ابدا . باز بيان كرد كه چرا روا نباشد كه عارف را وقت باشد . گفت :
« و المعرفة امواج تغط و ترفع و تحط » . معرفت موجها است كه بپوشاند و برآرد و فروبرد ، و اين بر طريق مثل است كه كسى كه در دريا غرق گردد و موج برخاسته باشد و آن موج را تتابع باشد كه اين غريق را به سر آب برآرد و باز به قعر دريا فروبرد ، و هيچ جاى آرام و كنار پديد نه ، و خوردن و خفتن نه ، و چشم بازكردن روى نه ، و دهان بازكردن كه دم زند روى نه . و شناو كردن روى نه ، و به چيزى تعلق كردن روى نه ، و طاقت صبر كردن نه ، و بانگ داشتن روى نه . آن امواج كه در دريا خيزد به اين غريق آن نيارد كه امواج عظمت و جلال و هيبت بر سر عارف آرد . پس عارف در حيرت عاجزتر از آن باشد كه آن غريق در امواج . و لكن آنكه او معرفت مىپندارد نكرت است ، و چون نفس با امواج دريا طاقت ندارد ، سر با امواج عظمت و جلال و هيبت چگونه طاقت دارد ؟ ! باز گفت :
« و العارف وقته اسود مظلم » . عارف را وقت سياه باشد و تاريك .
و اين به آن معنى گفت كه سواد و ظلمت مانع اندازد ديدار كسى كه او در كارى راه نيابد گويند فلان در تاريكى مانده است . باز چون راه يابد گويند روشنايى پديد آمد . و اين در قرآن است [ 217 الف ] كه خدا مىگويد :
كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا .
و نيز گفت :
أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها .
و اين